الشيخ الصدوق ( مترجم : گيلاني )
64
الخصال ( فارسي )
روشن گردد ، آنگاه كه به گور در آيى در آنجا همان را دريابى كه به دست خويش پيش خود باز فرستادى ، هر گاه به حق باز گردى و با اهل امامت دادگرى پيشگيرى و خود را به ايشان برگزارى اين كار روزى انگيزهء نجات تو گردد . ما شنيدهايم تو نيز شنيدهيى با اين همه چرا خداى را در بارهء خود در نظر ندارى ؟ . و آنگاه مقداد بن اسود برخاست و گفت : اى ابا بكر خود را اندازه گير و به دست را ميان دو انگشت خويش همى سنج و اندازهء خويش را بدان و اندر سراى خود نشين و بر گناه مىگرى كه اين شيوه براى تو تندرستتر است در زندگى ، كار خلافت را به آنكه خدا و پيامبر معين كردهاند بازگردان جهان را پشتيبان خويش مگردان و اين مردمان كه گرد ترا گرفتهاند ترا فريب ندهند ، به همه حال از جهان خواهى رفت ، و ترا به كارهايى كه كردهيى كيفر دهد ، تو دانى كه اين خلافت از آن عليست ، هر گاه پذيرفته باشى بارى من اندرز و پند را به جاى آوردم . و آنگاه بريدهء اسلمى برخاست و گفت : اى ابا بكر آيا فراموش كردى يا خويشتن را به فراموشى سپردى يا فريب انديشههاى خود را خوردى ، ياد دارى كه پيامبر به ما فرمان داد به على به عنوان امير مؤمنان درود فرستيم ، از خداى خود بيمناك باش و خويشتن را درياب پيش از آنى كه نتوانى دريافتنى ، جان خود را از نابودى برهان ، و اين كار خلافت را به كسى كه شايسته است بسپار ، در گمراهى مپوى ، و از راه تاريك باز گرد ، من آنچه شرط اندرز بود به تو گفتم ، هر گاه بپذيرى كامياب گردى و در جاويدان خرم باشى . و آنگاه عبد الله بن مسعود برخاست و گفت : اى مردم قريش شما دانيد . نيكان شما نيز دانند كه دودمان پيامبر شما به پيامبر از شما نزديكتراند هر گاه شما براى خويش با پيامبر مدعى خلافت هستيد و گوييد ما در اسلام سابقهدار هستيم ، خاندان پيامبر از شما سابقهدارتر هستند و به پيامبر نزديكتر ، پس پيامبر على خداوندگار خلافت است ، آنچه را خداى جهان براى وى گردانيده به دست وى دهيد تا به سرانجام زيان بارى افكنده مشويد . و آنگاه عمار ياسر برخاست و گفت : اى ابا بكر حقى را كه خدا براى ديگران نهاده به خويشتن ويژه مگردان ، نخستين كس مباش كه پيامبر را در بارهء دودمان نافرمانى كرده باشى ، حق را با خداوند آن بسپار و بار خويشتن را سبك گردان ، با پيامبر نوعى رو به روى شو كه از تو خشنود باشد و نزد خدا سرافراز باشى . و آنگاه خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين برخاست و گفت : اى ابو بكر تو ندانى كه پيامبر گواهى مرا تنها پذيرفت و گواه ديگرى را با من نخواست ؟ ابو بكر گفت دانم . خزيمه گفت : من براى خدا گواهى دهم كه شنيدم پيامبر مىگفت : خاندان من ميان حق و باطل را جدا كنند و ايشان پيشوايانى هستند كه از آنان پيروى شود . و آنگاه ابو الهيثم بن تيهان برخاست و گفت : اى ابا بكر من گواه هستم كه پيامبر براى سخنرانى ايستاد و على را بلند گردانيد ، انصار گفتند : او را براى خلافت بلند كرده . برخى گفتند : او را براى آنكه مردمان بشناسند هر كه را پيامبر سر كار ويست على نيز سر كار ويست بلند كرده . آنگاه پيامبر گفت : اى مردمان بدانيد كه خاندان من اختران زمين هستند ، ايشان را پيش داريد و كسى بر اينان پيش مگيرد .