الشيخ الصدوق ( مترجم : گيلاني )
276
الخصال ( فارسي )
ترجمهء ( 1072 ) اصبغ بن نباته گفته : امير المؤمنين ( ع ) به ما دستور داد كه از كوفه به مدائن كوچ كنيم ، ما روز يك شنبه رفتيم ، عمرو بن حريث با هفت تن پس ماندند ، به نقطهيى از حيره رفتند كه آنجا را خورنق نامند ، گفتند ما اينجا گردش مىكنيم ، و روز چهارشنبه به مدائن مىرويم ، قبل از آنكه امير المؤمنين ( ع ) نماز آدينه گزارد به دو مىرسيم ، چون به خورنق رفتند ، سوسمارى را آشكار كردند ، عمرو بن حريث آن را به دست گرفت و از راه مسخره گفت : اين امير المؤمنين است با او دست پيمان دهيد ، آن هفت تن با وى بيعت كردند عمرو هشتمين ايشان بود ، چون روز آدينه به مدائن رسيدند امير المؤمنين خطبه مىخواند ، وارد مسجد شدند ، چون درآمدند على به ايشان نگريست و گفت : اى مردم پيامبر ( ص ) هزار حديث به من از رازها بگفت كه در هر حديثى هزار باب است و در هر بابى هزار كليد است . گفت : خدا در قرآن گفته : روزى كه هر مردى را با پيشواى ايشان مىخوانيم . من براى شما به خدا سوگند مىخورم كه روز قيامت هشت تن را با پيشواى ايشان مىآرند آن پيشوا سوسمار است و هر گاه خواسته باشم مىتوانم آن هشت تن را يكايك براى شما نام برم . اصبغ بن نباته گفته : ديدم عمرو بن حريث از شرمندگى مانند شاخهء درخت خرما سر به زير افكند .