الشيخ الصدوق ( مترجم : گيلاني )

176

الخصال ( فارسي )

پيامبر تصديق من كرد و گفت : هر گاه مىيافتى مىكشتى . گفت : در شما كسى جز من هست كه پيامبر در حق وى گفته باشد : دوست تو در بهشت است و دشمن تو در دوزخ . گفتند : نه . عائشه به پيامبر گفت : ابراهيم فرزند ماريهء قبطيه از تو نيست از آب فلان مرد قبطىست . پيامبر به من گفت : برو او را بكش . گفتم : بىتحقيق مانند آهن گداخته به كرك نابود سازم يا تحقيق كنم بعدا به قتل رسانم . گفت : بعد از تحقيق من دنبال وى رفتم او چون مرا ديد در باغى رفت و بالاى خرما بنى جست من نيز رفتم از زير ديدم كه آلت مردى ندارد به پيامبر گفتم . خداى را سپاس گزارد كه به تهمت عائشه او را نكشت ؟ . همه تصديق كردند ، كه چنين است كه مىگويى . على گفت : خدايا تو گواه باش بر آنچه گفتم .