الشيخ الصدوق ( مترجم : گيلاني )

128

الخصال ( فارسي )

خدا از كسى چيزى مخواهيد . زيرا در اين روز است كه كودك در شكم مادر سعادتمند مىشود . با مادر خويش خوراك نخوردى سبب آن را پرسيدند گفت : ترسم كه چشم وى بر چيزى افتد كه من نادانسته آن را خورده يافتم . كسى به او گفت : من ترا براى خدا دوست دارم . گفت : خدايا به تو پناهم كه كسى مرا براى تو دوست داشته باشد و تو مرا دشمن دارى . به ماده اشترى بيست بار حج گزارد ، چون مرد گفت : تا آن را دفن كنند تا درندگان آن را مخورند . از كنيز وى پرسيدند كه او چگونه است ؟ . گفت : مختصر گويم يا دراز گفتند : مختصر گوى . گفت هرگز براى وى خوراك نبردم و در شب بستر وى نگستردم با همهء اينها بر من خشمگين نشدى . روزى گروهى از وى نكوهش مىكردند به ايشان گفت : هر گاه راست مىگوييد خدا مرا بيامرزاد و هر گاه دروغ مىگوييد خدا شما را بيامرزاد . هر گاه دانشجويى نزد وى آمدى گفتى : آفرين به سفارش شده پيامبر . گفتى : هر گاه جوياى دانش از سراى خود بيرون رود به هر گام وى خشك و ترى بر زمين نيست مگر آنكه براى وى آمرزش مىجويند . صد خانوار از تهى دستان مدينه خوراك و پوشاك آنان با وى بودى . هر گاه يتيمان و تهى دستان بر خوان وى مىنشستند . ويژه زمينگيران و گدايان . او با دست خويش به ايشان خوراك دادى و چون خوان فراهم مىكردند آنچه مانده بود گفتى : تا براى خانوادهء خويش برند . هر گاه خواستى كه خوراك خورد به اندازهء آن تصدق دادى آنگاه خوردى . در هر سال هفت بار مواضع سجدهء وى پوست انداختى از بسيارى نمازگزارى ، آن پوستها را پس از مرگ وى به او در خاك دفن كردند . گويند بيست سال بر پدر خويش گريستى ، غلامى داشت وى را ملامت كرد كه اين همه گريستن چيست ؟ . گفت : يعقوب پيامبر دوازده فرزند داشت يكى از ايشان مدتى ناپيدا شد . او چندان به دورى وى گريست تا ديده‌اش كور شد و موى سر وى از اندوه آن سپيد گشت و پشت وى خميد . من با چشم خود ديدم كه پدرم و برادرم و عمويم و هفده تن از خويشان مرا در مقابل من كشتند با اين حال چگونه نگريم ؟ .