الشيخ الصدوق ( مترجم : گيلاني )
123
الخصال ( فارسي )
آنكه نور زيادى بر وى افتد دست خود را بالاى ديدگان خود سپر مىكند تا با اندازه روشنى به ديدهاش برسد و از زيادى آن پيشگيرى كند . بينى را ميان دو چشم نهاد تا روشنايى را برابر ميان آنها پراكنده كند ، چشم را چون بادام ساخت تا ميل دواء در آن برود و بيرون آيد . هر گاه ديده چهار گوش يا گرد بود ميل در آن درست وارد نمىشد و دوا را به همهء آن نمىرسانيد و درد آن درمان نمىشد . سوراخ بينى را در زير آن آفريد تا فضولات مغز از آن فروريزد و بوى از آن بالا رود و هر گاه در بالا بود نه فضولات از آن فرود مىآمد و نه بوى را درمىيافت ، سبيل و لب را بالاى دهان آفريد تا فضول آن از مغز فرود آيد نگاه دارد و خوراك و آشاميدنى با آن آلوده نگردد و آدمى بتواند آنها را از خويشتن دور گرداند . براى مردان ريش آفريد تا از كشف عورت در امان باشند و مرد و زن از يك ديگر جدا شوند . دندانهاى پيشين را تيز آفريد تا خاييدن و گزيدن آسان گردد و دندانهاى كرسى را پهن آفريد براى خرد كردن و خاييدن و دندان نيش را بلند آفريد تا دندانهاى كرسى را استوار كند چون ستونى كه در بنا به كار مىرود . دو كف را بىمو آفريد تا سودن بدانها واقع گردد هر گاه موى داشت آدمى آنچه را دست مىكشيد در نمىيافت و موى و ناخن را بىجان آفريد چون بلندى آنها بد نما و بريدن آنها نيكوست هر گاه جان داشتند بريدن آنها درد مىكرد . دل را مانند تخم صنوبر ساخت چون وارونه است . سر آن باريك ساخت تا در رئهها در آيد و از باد زدن آن رئه خنك شود تا مغز از گرمى خود نسوزد . رئه را دو پاره ساخت تا دل در درون آن درآيد و از جنبش آنها خنك گردد ، كبد را خميده آفريد تا شكم را سنگين كند و همهء آن به دور شكم بيفتد و آن را فشار دهد تا بخارهاى آن بيرون رود . كليه را مانند دانهء لوبيا ساخت زيرا منى قطره قطره در آن مىريزد و از آن بيرون مىرود هر گاه چهار گوش يا گرد ساخته مىشد قطرهء اولين مىماند تا قطرهء دومين در آن مىريخت و آدمى از انزال منى لذت نمىبرد . چون منى از محل خود كه در فقرات پشت است به كليه فرو ريخته شود و كليه چون كرم بسته و باز مىشود و به اندك اندك چون گلولهيى از كمان پرت كنند آن را به مثانه مىرساند . تا شدن زانو را به جهت پشت سر قرار داد تا انسان به جهت پيش روى خود راه مىرود و به اين علت حركات وى ميانه است و اگر چنين نبود در راه رفتن مىافتاد و پا را از سمت زير و دو سوى ميان باريك ساخت براى آنكه هر گاه همهء پا بر زمين مىماند مانند آسيا سنگ گران مىشد سنگ آسيا چون بر سر گردى خود باشد كودكى آن را مىگرداند و هر گاه بر روى بر زمين افتد مرد بزرگ به سختى مىتواند آن را مرتب كند . آن طبيب هندى گفت : اينها را كجا آموختهيى ؟ گفت : از پدرانم و ايشان از پيامبر و او از فرخ سروش و او از پروردگار كه مصالح همهء اجسام را داند . طبيب مسلمان شد و گفت : تو داناتر مردم روزگار خودى .