الشيخ الصدوق ( مترجم : گيلاني )
114
الخصال ( فارسي )
بسيار سياه و تيره رنگ ايشان همه ما را دشنام مىدهند و دشمنان ما را ستايش مىكنند . ششم مردان كل تو هيچ كلى را نبينى جز آنكه نسبت به ما بد گوى و بد زبان باشد و در گزند ما سخن چينى كند هفتم - مردمانى كه نگين سبز در دست مىكنند همهء ايشان با ما دشمناند . هشتم - زنازادگان كه همه با ما دشمناند . نهم - مردان ابرص يعنى پيس كه همه با ما دشمناناند و شيعهء ما را گمراه كنند . دهم - خورهداران يعنى آنان كه مرض جذام دارند همهء ايشان سنگ دوزخ باشند . يازدهم - آنان كه مرض ابنه دارند ايشان همه به هجوما قيام كنند و مردمان را بر ما مىشورانند . دوازدهم - مردم شهرستانى كه آن را سجستان ناماند ايشان همه با ما دشمناند و بدترين خلق خدايند خدا عذابى را كه بر فرعون و هامان و قارون نهاده بر ايشان باد . سيزدهم - مردم شهر رى يعنى شاه عبد العظيم ايشان همه دشمنان خدا و رسولاند و دشمنان خاندان وىاند جنگ ما را جهاد در راه خدا مىدانند خدا ايشان را در جهان و جاويدان رسوا سازد و شكنجه گرداند ! . چهاردهم - مردم شهر موصلاند كه شهرى از شهرستانهاى عراق است ، ايشان بدترين خلق خدا هستند . پانزدهم - مردم شهر زوراء كه بغداد باشد اين شهر در آخر زمان ساخته مىشود ، ايشان مردمى هستند كه به خون ما شفا مىجويند و به كينهء ما به خدا تقرب مىجويند . در دشمنى ما متفقاند - نبرد با ما را واجب دانند و كشتن ما را لازم . البته از ايشان دور باش ، اين مردم بسيار ناپاكاند . گروه شانزدهم را راوى نقل نكرده ، اى خوانندهء گرامى اين خبر نيز مانند برخى از اخبار دروغين اين كتاب است . صدوق گفته : لفظ اين روايت از اول تا به آخر از تميم بن بهلول است . مقصود آن است كه بگويد من لفظى از خود نياوردهام معلوم مىشود صدوق نيز اين خبر را دروغ مىدانسته . مترجم : زنادقه براى تخريب دين اسلام دروغهايى از زبان بزرگان اسلام مىساختند و آنها را شهرت مىدادند تا مردمان را از اسلام بيزار كنند . براى مثال در مجلد 11 بحار صفحهء 211 گفته : گروهى نزد جعفر بن محمد امام ششم شيعه آمدند و گفتند : ما جويندگان علم حديث هستيم ، آمدهايم از شما روايت كنيم امام گفت : از غير از من نيز روايت كردهايد ؟ . گفتند : آرى گفت : براى من از آن احاديث چيزى نقل كنيد . يكى گفت : سفيان ثورى گفته : از جعفر بن محمد امام شيعه شنيدم كه مىگفت : نبيذ حلال است مگر خمر . گفت : باز براى من نقل كن گفت : سفيان ثورى از محمد بن على الباقر امام پنجم شيعه نقل كرده كه او مىگفت : هر كه بر خفين مسح نكشد اهل بدعت است و هر كه نبيذ ننوشد و مار ماهى نخورد و خوراك و ذبائح كفار ذمى را نخورد گمراه است از عباد نقل كرد كه گفته : از جعفر بن محمد روايت كرد چون على روز جمل زيادى خون و كشتهها را ديد به پسر خود حسن گفت : از پسر هلاك شدم . حسن بن على گفت : اى پدر نگفتم و ترا نهى نكردم از اين نبرد و جنگ ؟ على گفت : اى پسر نمىدانستم كار به اينجا مىرسد . باز از سفيان ثورى نقل كرد : كه از جعفر بن محمد روايت كرده كه چون على اهل صفين را كشت بر ايشان بگريست آنگاه گفت : اى خدا مرا با ايشان محشور گردان . سپس جعفر بن محمد به او گفت : اين كسى را كه از او روايت كردى و نام او را جعفر بن محمد گفتى مىشناسى ؟ گفت : نه ، باز گفت : هرگز او چيزى