الشيخ الصدوق ( مترجم : فهري )
مقدمه 6
الخصال ( فارسي )
باشد خوابش نمىبرده ! ! و صبح ، حديثها را سوزانيده است و بلكه خود همين روايت ميبايست در نظر عامّه دليل بر جواز تدوين حديث باشد زيرا ابو بكر پانصد حديث بحسب اين روايت جمع كرده بوده است مگر اينكه بگوئيم عمل او را نميتوان دليل بر جواز گرفت و در اين صورت ذيل روايت كه ميگويد : ابو بكر احاديث را سوزانيده قابل استناد نبوده و از درجه اعتبار ساقط خواهد شد دقّت شود . 3 - ابن عبد البرّ حافظ و بيهقى در المدخل از عروة نقل ميكنند كه عمر خواست تا احكام و دستورات دينى را بنويسد از اصحاب رسول خدا صلَّى الله عليه و آله و سلَّم در اين باره نظر خواست . در ( روايت بيهقى است كه با اصحاب رسول خدا در اين باره مشورت نمود ) آنان نظر دادند كه بنويسد عمر تا يك ماه در اين باره از خداوند طلب خير مينمود ! ! تا اينكه يك روز صبح خداوند تصميم در دل عمر افكند ! و عمر گفت : همانا من ميخواستم كه احكام و دستورات دين را ننويسم ولى متذكَّر شدم كه جمعى پيش از شما كتابهائى نوشتند و بر آن كتابها رو آوردند و كتاب خدا را ترك گفتند و من به خدا قسم كتاب خدا را هرگز به چيز ديگر در نياميزم . و در روايت بيهقى است كه ( لا ألبس كتاب الله بشىء ابدا ) من كتاب خدا را هرگز به چيز ديگرى مشتبه نسازم . و يحيى بن جعده نيز روايت مىكند كه عمر بن خطاب خواست كه سنّت پيغمبر را بنويسد ولى بعدا تصميم گرفت كه ننويسد و بشهرها بخشنامه كرد كه هر كس چيزى نزد او هست آن را بسوزاند . و ابن سعد از عبد الله بن علاء روايت مىكند كه از قاسم بن محمّد درخواست كردم تا مگر حديثهائى را بر من املاء كند او گفت : در زمان عمر بن الخطاب حديثها فراوان گرديد و مردم از هر سو احاديث را بنزد عمر آوردند همين كه آنها را آوردند عمر دستور سوزاندن احاديث را داد و سپس گفت اين هم همچون مثنات اهل كتاب مثنات ديگرى است . ( 1 ) راوى گويد قاسم بن محمّد آن روز مرا از اينكه حديثى بنگارم بازداشت . و بر اين روايات نيز اوّلا همان اشكالى كه بروايت عايشه شد وارد است و آن اينكه عمل عمر قابل استناد نيست و ثانيا
--> ( 1 ) يهود توراة را كنار گذاشته و مجموعه اى از روايات اسرائيليه را برنامهء عمل خود نمودند و آن مجموعه را مثناة ميناميدند و مختار الصحاح از ابى عبيدة باز گو مىكند كه پارسايان و رهبانان يهود پس از موسى كتابى مطابق دلخواه خودشان با تشريك مساعى همديگر درست كردند و نام آن را مثناة گذاشتند و بعضى با شين ( مشناة ) روايت نموده است .