مرتضى مطهري

226

يادداشتهاى استاد مطهرى ( فارسي )

گر نجس شد آب اين طبعش بماند كآتش غم را به طبع خود نشاند پس غذاى عاشقان آمد سماع كه در او باشد خيال اجتماع قوّتى گيرد خيالات ضمير بلكه صورت گردد از بانگ صفير آتش عشق از نواها گشت تيز آنچنان كه آتش آن جوز ريز در نغولى بود آب آن تشته راند بر درخت جوز و جوزى مىفشاند مىفتاد از جوز بُن جوز اندر آب بانگ مىآمد همى ديد او حباب عاقلى گفتا كه بگذاراى فتى جوزها خود تشنگى آرد تو را پيشتر در آب مىافتد ببين مىبرد آبش تو را چه سود از اين تا تو از بالا فرود آيى به زير آب جوزت برده باشداى دلير گفت قصدم زين فشاندن جوز نيست تيزتر بنگر بر اين ظاهر مايست قصد من آن است كآيد بانگ آب هم ببينم بر سر آب اين حباب تشنه را خود شغل چبود در جهان گِرد پاى حوض گشتن جاودان گِرد جو و گِرد آب و بانگ آب همچو حاجى طائف كعبهء صواب