مرتضى مطهري
196
يادداشتهاى استاد مطهرى ( فارسي )
كه تاريخ را فقط از دريچه اقتصاد توجيه مىكنند و بشر را صرفاً يك حيوان اقتصادى مىدانند و نه چيز ديگر . اينها قبل از آنكه دين را تعليل و توجيه كرده باشند بشريت را تنزل مىدهند . طبق نظريه كسانى كه دين را مولود ترس مىدانند ، آن هم ترس از مرگ ، پس از آنكه انسان سرنوشت خود را به طور قطعى شناخت و فهميد اين ترسها فايده ندارد و اين تخيلات چاره اين ترس را نمىكند ، خود به خود دين را رها مىكند ، پس منسوخ مىشود . پس چاره دين در درست شناختن سرنوشت است . طبق نظريه پوزيتيويستها هر چه علم يعنى شناخت طبيعت پيشرفت كند قطعاً دين از ميان مىرود و منسوخ مىشود ، و طبق نظريه ماركسيستها جامعه همين كه به حالت اشتراكيت برگشت و آن كسى كه اين وسيله را براى حفظ منافع خود به كار مىبرد از ميان رفت ، دين نيز خود به خود مىميرد دين از توابع جامعه فئودالى و جامعه سرمايه دارى است . طبق نظريه كسانى كه دين را عكسالعملى در مقابل بىعدالتىها و بىنظمىهاى جهان مىدانند نيز علم و تقويت مغز و فكر و قدرت قضاوت صحيح در قضايا آن را از ميان مىبرد ، يعنى اين مسكَّن ديگر اثر نمىبخشد ، مانند دارويى است كه اثر خود را از دست مىدهد . بنا بر نظريه اينكه دين عكسالعمل و مولود ترس و علاقه به سرنوشت خود است و هم نظريه اينكه ناشى از جهل است در تعليل حوادث ، هم نظريه اينكه عكسالعمل روح است در مقابل بديها ، با توسعه و گسترش علم از ميان مىرود ( 1 ) . بطلان اين سه توجيه را تجربه تاريخ روشن كرد ، زيرا علم به دين كمك كرد و علماى ديندار فوقالعاده زيادند و لزومى ندارد فرض كنيم اكثريت را تشكيل مىدهند . اگر آن سخنان درست باشد ، مثلًا اينشتاين مىبايست اولين مخالف دين باشد . اعتقاد به خدا كه اساس دين است امروز مورد قبول اكثريت
--> ( 1 ) . چيزى كه هست مطابق يكى از آنها شناختن انسان و يقين به كيفيت سرنوشت انسان و عدم تأثير دين در تغيير سرنوشت و مخصوصاً پس از مرگ ، علت دين را از بين مىبرد و طبق يكى ديگر شناخت علمى طبيعت اين اثر را دارد و طبق نظر سوم شناختن فلسفى جهان از نظر سختى و بىعاطفگى و عدم توجه به عدالت و احسان اين اثر را دارد .