اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

90

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

سوار بر او بگريزد . عمرو بن عاص به او گفت : كجا ؟ گفت : مىبينى چه پيش آمده اكنون نظرت چيست ؟ گفت : جز يك چاره باقى نمانده است و آن هم اين است كه قرآنها را بلند كنى و آنها را بانچه در آن است بخوانى و به ترك جنگ دعوت كنى و تندى ايشان را در هم شكنى و ايشان را پراكنده و ناتوان سازى . معاويه گفت : آنچه خواهى انجام ده . پس قرآنها را برافراشتند و آنان را بپذيرش آنچه در آن است دعوت نمودند و گفتند : شما را بكتاب خدا مىخوانيم . پس على گفت : انها مكيدة و ليسوا باصحاب قرآن ، « اين فريبكارى است و اينان اهل قرآن نيستند . » ليكن اشعث بن قيس كندى كه معاويه از او دلجويى كرده و به او نامه نوشته و او را بسوى خويش خوانده بود زبان باعتراض گشود و گفت : مردم را به حق دعوت كرده‌اند . على گفت : انهم انما كادوكم و ارادوا صرفكم عنهم « اينان با شما فريبكارى كردند و خواستند شما را از خود بازدارند » اشعث گفت : به خدا سوگند بايد پيشنهاد ايشان را بپذيرى يا هم تو را بانان تسليم مىكنيم . پس ميان اشتر و اشعث نزاعى برخاست و سخنانى به يكديگر گفتند كه نزديك شد ميان ايشان جنگ روى دهد و على ترسيد كه يارانش از پيرامون او پراكنده كردند و چون وضع خود را ديد پيشنهاد تعيين حكم را از ايشان پذيرفت و گفت : ارى ان اوجه بعبد الله بن عباس ، « نظرم آن است كه عبد الله بن عباس را بفرستم . » اشعث گفت : معاويه قطعا عمرو بن عاص را ميفرستد و دو نفر مضرى درباره ما داورى نخواهند كرد ، ليكن ابو موسى اشعرى را بفرست چه او در هيچ جنگى وارد نشد . پس على گفت : ان ابا موسى الاشعرى عدو و قد خذل الناس عنى بالكوفة و نهاهم ان يخرجوا معى ، « ابو موسى اشعرى دشمن است و مردم را در كوفه از يارى من بازداشت و آنها را نهى كرد كه با من همراهى كنند . » گفتند : بجز او راضى نمىشويم . پس على ابو موسى را فرستاد با اينكه دشمنى او را