اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

33

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

خود را در پيش گير و از خدا يارى بخواه . عمرو با شتاب رهسپار شد و چون به رفح [ 1 ] آخرين آبادى فلسطين رسيد . فرستاده عمر با نوشته اى رسيد ، پس نامه را باز نكرد و پيش رفت تا بقريه اى نزديك عريش رسيد و نامه را خواند و سپس پرسيد : اين قريه از كجا است ؟ گفتند : از مصر . گفت : پس امير مؤمنان مرا فرموده است اگر پاى من به زمين مصر رسيده باشد و آنگاه نامه اش به من رسد راه خود را در پيش گيرم و از خداى يارى بخواهم . تا آنكه به فرما [ 2 ] رسيد و در حدود سه ماه با او نبرد كردند . سپس خداى پيروزيش داد و پيش رفت تا آنكه به ام دنين [ 3 ] رسيد و با او نبردى سخت كردند و فتحى بدست نيامد و به عمر نوشت و از وى كمك خواست . پس چهار هزار نفر فرستاد و به او نوشت كه بر هر هزار مردى ، مردى گماشته است كه بجاى هزار مرد است ، از جمله زبير بن عوام و مقداد بن اسود و عبادة بن صامت و خارجة بن حذافه و بقولى مسلمة بن مخلد . پس نبردى سخت كردند ، سپس زبير گفت : من جان خود را به راه خدا مىدهم و اميدوارم كه خدا مسلمين را فاتح كند ، پس شبانه نردبان را در كنار قلعه نهاد و سپس بهمراه گروهى بدرون قلعه ريختند و مسلمين تكبير گفتند . پس چون جنگ به سختى كشيد خواستار صلح شدند ، بعضى گفته‌اند كه مقوقس با عمرو بن عاص بقرار پرداختن دو دينار براى هر مردى صلح كرد و بقولى صلحى نبود و به زور گشوده شد . سپس عمرو پيش رفت تا به اسكندريه رسيد و لشكريان روم در آنجا بودند و داراى سه قلعه بود . پس با عمرو نبردى سخت كردند و سه ماه جنگ ميان آنان ادامه داشت و مقوقس از عمرو خواسته بود كه با او صلح كند بدين ترتيب كه

--> [ 1 ] بفتح اول و دوم ، شهرى در راه مصر بفاصله دو روز راه از عسقلان كه اكنون ويران است ( مراصد الاطلاع ) . [ 2 ] بفتح اول و دوم ، شهرى قديمى و ويران ميان عريش و فسطاط ( مراصد - الاطلاع ) . [ 3 ] جايى يا دهى در مصر ميان قاهره و نيل ( مراصد ) .