اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
355
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
نفر از شيعه را همراه آن دو در پى وى فرستاد تا به او پيوستند و ( اين ) كار را بر او خطرناك وانمود كردند و به او گفتند كه كار بانجا كه گمان مىبرى نرسيده است . ابو مسلم با مالك بن هيثم جانشين خود مشورت كرد و گفت : راى تو چيست ؟ گفت : نظرم آن است كه رهسپار خراسان گردى و از آنجا از اين مرد پوزش بخواهى و از آنجا بوى بنويسى كه ( فرمان ) تو را مىشنوم و اطاعت مىكنم ، و هر گاه چنين كردى سرزنشى بر تو نخواهد بود ، و در غير اين صورت اگر چشم او بر تو افتد ، بيدرنگ بزندگى تو خاتمه خواهد داد . فرستادگان ابو جعفر آن همه اصرار كردند كه او را از رايش منصرف كردند و روى به عراق نهاد و چون از گردنه حلوان گذشت به مالك بن هيثم گفت : مصلحت در چيست ؟ گفت : مصلحت را در پشت گردنه رها كردى . پس گفت : به خدا قسم كه من جز در خاك روم كشته نمىشوم . و بر ابو جعفر كه در روميه در سراپرده ها منزل داشت وارد شد ، پس به او گفت : نزديك بود پيش از آنكه آنچه را بدان نيازمندم به تو گفته باشم ، رهسپار شوى . پس چند روزى نزد وى رفت و آمد مىكرد ، سپس روزى نزد وى آمد و ابو جعفر ، عثمان بن نهيك فرمانده نگهبانان خود را با عده اى از جمله : شبيب بن واج و ابو حنيفه براى ( كشتن ) وى آماده ساخته و به عثمان دستور داده بود كه هر گاه صداى من بلند شد و دست بر برهم زدم [ پس بكشيد ] اين بنده را . و ابو مسلم در آمد و در اطاق نشانده شد و به او گفتند كه امير المؤمنين به كارى مشغول است ، پس مدتى نشست و سپس بار يافت و به او گفته شد : شمشيرت را بگذار . گفت : چرا ؟ گفته شد : چه زيانى به تو مىرسد ؟ پس در اثر اصرار آنان شمشير خود را گذاشت و سپس داخل شد و در اطاق جز تشكى نبود ، پس روى آن نشست و سپس گفت : اى امير المؤمنين ، كارى با من شد كه با هيچكس نشد ، شمشير مرا از شانهام بازكردند ، گفت : هر كس با تو چنين كرده است خدايش خير ندهد . ابو مسلم سخن مىگفت كه ابو جعفر به او گفت : اى پسر زن بدبو ، همانا تو جز بزرگ را بزرگ مىشمارى ، مگر