اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
326
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
آنكه جايش را به صالح بن على نشان دادند . همراه عبد الله و عبيد الله ، جماعتى از زنانشان ، از دختران و خواهران و دختر عموها پياده و سرگردان رو به راه نهادند تا آنجا كه مردى از اهل شام ، عبورش به دختر بچه افتاده ناشناسى افتاد و ناگاه او را شناخت كه دختر شش ساله مروان است و همراه خويش او را برد و به عبد الله بن مروان تسليم كرد ، و مروانيان به بلاد نوبه رسيدند و فرمانرواى نوبه آنان را گرامى داشت . سپس گفتند : در بعضى از اين قلعه هاى بلاد نوبه قرار مىگيريم ، باشد كه پناهگاهى از اينها بدست آوريم و با دشمنان مجاور خود نبرد كنيم و ( مردم را ) به اطاعت خود دعوت نماييم ، شايد خدا قسمتى از آنچه از ما گرفته شده ، بما بازگرداند . فرمانرواى نوبه به آنان گفت : اين زاغها ، يعنى سياهپوستان ، شماره شان [ بسيار ] و جامه و سلاحشان اندك است و بيم دارم كه از پا درآئيد و گفته شود كه تو آنان را كشتى . گفتند : نوشته اى به تو مىدهيم كه ما به سرزمين تو آمديم و در منزلت ما را گرامى داشتى و با ما بنيكى رفتار نمودى و كوشش كردى كه از نزدت نرويم ، ليكن ما خود نخواستيم و بيرون رفتيم و تو را سپاسگزاريم . سپس بيرون رفتند و راه بلاد دشمن را در پيش گرفتند و بسا به لشكرى از حبشيان مىرسيدند و با آنان نبرد مىكردند تا به جاوه رسيدند و فرمانرواى بجه با آنان روبرو شد و با ايشان نبرد كرد و از آنجا به قصد يمن بازگشتند و طى منازل مىكردند ، تا براى عبد الله و عبيد الله دو راه پيش آمد كه ميان آن دو كوهى فاصله بود و هر يك از آن دو راهى در پيش گرفتند و گمان مىكردند كه ساعتى بعد به يكديگر مىرسند . تمام آن روز را رهسپار بودند و سپس خواستند كه بازگردند و نتوانستند . پس چند روز ديگر پيش رفتند و سپس دسته اى از سپاهيان حبشه با عبيد الله روبرو شدند [ 1 ] و عبيد الله با ايشان جنگيد و مردى از آنان او را با نيزه كوچكى از پا در آورد ، عبيد الله كشته و همراهان وى اسير شدند و حبشيان
--> ن ، عبيد الله با دسته اى از سپاهيان حبشه روبرو شد .