اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

271

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

زهرى گفت : روزى بر عمر در آمدم و نزد وى بودم كه نامه اى از يكى از كارمندانش رسيد و گزارش مىداد كه شهرش نيازمند مرمت است ، پس به او گفتم كه بعضى از عمال على بن ابى طالب چنين نامه اى بوى نوشت و على در پاسخ او چنين نگاشت : اما بعد فحصنها بالعدل و نق طرقها من الجور ، « آن را بدادگرى محفوظ و محكم دار ، و راههاى آن را از بيداد پاكيزه كن . » پس عمر هم همان را به عامل خود نوشت . عمر كس به مسجد دمشق فرستاد تا هر چه مرمر و كاشى و زر در آن است بكند و گفت : مردم با ديدن اينها از ( حضور قلب در ) نماز خود بازمىمانند . به او گفتند : وسيله اى است براى زبونى دشمن . پس آن را رها كرد . عمر رهسپار خناصره [ 1 ] شد كه نقطه اى بود بيابانى از نواحى شهرستان قنسرين و آنجا اقامت گزيد و نخواست در خانه هاى خاندان خود كه آنها را با مال خدا و پول مسلمانان ساخته بودند ، ساكن شود ، سپس در اين باره با او سخن گفتند و اظهار كردند كه اقامت گزيدنت در نقطه اى بيابانى به مسلمانان زيان مىرساند . پس به دمشق رفت و در خانه پدرش كه پهلوى مسجد بود ساكن شد و بيست روز بماند و مردم بسيار گرد او فراهم شدند ، پس كوچ كرد تا به شهر حلب رسيد و آنجا هم مردمى بسيار گرد او را گرفتند و راه بازگشتن به حمص را در پيش گرفت تا در آن شهر ساكن شود ، اما چون بحدود حمص رسيد بيمار شد و به جايى معروف به دير سمعان روى نهاد و آنجا فرود آمد و بقولى به قصد همانجا كوچ مىكرد تا در آن ساكن شود چه قطعه زمينى در آنجا از مادرش ميراث برده بود ، و چون بدير سمعان رسيد ، خبر يافت كه شوذب [ 2 ] حرورى خروج كرده است و دستور داد

--> [ 1 ] شهر كوچكى از نواحى حلب ، مركز شهرستان احص ( مراصد ) . [ 2 ] كامل ج 4 ص 155 : نام وى : بسطام و از بنى يشكر بود و در جوخى با هشتاد نفر خروج كرد ( در سال 100 )