اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

262

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

من هم دوست نداشتم كه جز تو كسى خليفه شود . چون يزيد بن مهلب از خلافت عمر خبر يافت و نامه اش به دو رسيد ، از خراسان بيرون رفت و پسرش مخلد را آنجا جانشين گذاشت و هر چه [ داشت ] از بيم مردم خراسان همراه برد ، كسانى به او پيشنهاد كردند كه از خراسان نرود ، ليكن نپذيرفت و رهسپار بصره شد ، و عدى بن ارطاة عامل عمر او را در بصره ديد و نامه عمر را به او رسانيد . گفت : مىشنوم و فرمان مىبرم . سپس او را دست بسته نزد عمر فرستاد . عمر به او گفت : من نامه اى از توبه سليمان ديدم كه [ در آن ] مىنويسى كه نزد تو بيست ميليون فراهم شده است ، آنها كجا است ؟ يزيد آن را انكار كرد و سپس گفت : مرا واگذار تا آنها را فراهم سازم . گفت : از كجا ؟ گفت : دست بدامن مردم مىشوم . گفت : كه يك بار ديگر هم آنها را بگيرى ؟ نه ، بكورى چشمت . سپس جراح بن عبد الله حكمى را والى خراسان كرد و به او دستور داد كه مخلد بن يزيد را [ بگيرد ] و او را در بند كند نه چنان كه از نماز بازماند . پس جراح او را محترمانه بزندان فرستاد و سپس او را نزد عمر روانه كرد ، و او با جامه هايى بالا زده و كلاهى سفيد در آمد ، پس عمر به او گفت : اين خلاف آن چيزى است كه از تو شنيده‌ام . گفت : پيشوايان شماييد ، هر گاه شما دامن بياويزيد ما هم بياويزيم و هر گاه شما دامن برگيريد ما هم برگيريم . جراح روشى نيك در پيش گرفت و فرستادگان تبت نزد وى آمدند و از وى خواستند تا كسى براى عرضه داشتن اسلام نزد ايشان فرستد ، و او هم سليط بن عبد الله حنفى را بسوى ايشان فرستاد ، و عبد الله بن معمر يشكرى را به ما وراء النهر گسيل داشت و او با جمعى از تركان برخورد كرد و شكست خورد و بازگشت . عمر خبر يافت كه جراح كارهايى ناپسند انجام مىدهد و از مردمى كه اسلام آورده‌اند خراج مىگيرد و موالى را بدون حقوق بجنگ مىفرستد و آشكارا تعصب مىورزد ، پس به او نوشت كه بيا ، و عبد الرحمان بن نعيم غامدى را جانشين