اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
256
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
سوگند كه من مردنىام ، ببينيد كه اينان كه بودند ؟ پس نگريستند و ديدند كه خيمه ها را بركندهاند عبد الله گفت : مرا نزد پسر عمويم محمد بن على بن عبد الله بن عباس كه در سرزمين شراة است برسانيد . پس با شتاب رهسپار شدند تا در حميمه شراة نزد محمد بن على رفتند و چون بر او وارد شدند به او گفت : اى پسر عمو من مردنىام و نزد تو آمدهام و اين وصيت نامه پدرم به من است و در آن نوشته است كه خلافت به تو و فرزندانت مىرسد و زمان و نشان انجام يافتن آن و آنچه شما را سزاوار است به كار بنديد به همان صورتى كه از پدرش على بن ابى طالب شنيده و روايت كرده است ، در آن است . درباره اين شيعيان نيكى كن ، اينان داعيان و ياران تواند ، ايشان را محرم راز خويش گير ، چه من ايشان را بدوستى و طرفدارى خاندانت آزمودهام ، سپس اين مرد يعنى ميسره را در عراق نماينده ات قرار ده ، اما شام كه جاى شما نيست ، و اينان فرستادگان او به خراسان و نزد تواند و بايد دعوت شما در خراسان باشد و از نواحى مرو و مرورود و بيورد [ 1 ] و نسا تجاوز مكن و از نيشابور و نواحى آن و ابرشهر و طوس بپرهيز كه من اميدوارم دعوت شما بانجام رسد و خدا امر شما را آشكار سازد و بدان كه صاحب اين امر از فرزندان تو ، عبد الله پسر حارثيه است و سپس برادرش عبد الله [ كه ] از او بزرگتر است . پس هر گاه سال حمار بانجام رسيد فرستادگانت را با نامه هايت بفرست و پيش از آن هم بدون فرستاده ، و نه حجتى كار را آماده ساز ، اما مردم عراق كه شيعيان و دوستان شمايند و آنان اهل رفت و آمدند پس فرستادگانت جز از ايشان نباشند و مردم طايفه ربيعه را بنگر و باينان ملحق كن چه آنان در هر امرى همراه اينانند ، و دو طايفه تميم و قيس را در نظر گير و آنان را دور گردان و سپس نابودشان كن مگر آن كس را كه خدا
--> [ 1 ] ن ، بيرود .