اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

179

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

ابن زياد به كوفه رسيد از بيمارى هانى خبر يافت و بعيادت او رفت . هانى ، به مسلم بن عقيل و همراهانش كه گروهى بودند ، گفت : هنگامى كه پسر زياد نزد من نشست و آرام گرفت ، من خواهم گفت : آبم دهيد . شما بيرون تازيد و او را بكشيد . آنگاه ايشان را در خانه جاى داد و خود در ايوان نشست و ابن زياد براى عيادت وى آمد و چون آرام گرفت ، هانى بن عروه گفت : مرا آب دهيد . پس بيرون نيامدند و ديگر بار گفت : آبم دهيد ، چرا تاخير مىكنيد ؟ سپس گفت : آبم دهيد اگر چه جانم [ بر سر آن ] گذاشته شود . ابن زياد فهميد و برخاست و از نزد وى رفت و پليسها را در جستجوى مسلم فرستاد . مسلم با همراهان خود خروج كرد و در وفادارى و حسن نيت مردم شك نداشت و با عبيد الله نبرد كرد ، پس او را دستگير كردند و عبيد الله او را كشت و در بازارها به پايش كشيده شد . هانى بن عروه ( نيز ) كشته شد چه مسلم را در خانه خويش جا داده و او را يارى كرده بود . ( امام ) حسين بسوى عراق رهسپار بود و چون به قطقطانه رسيد از كشته شدن مسلم خبر يافت ، عبيد الله بن زياد چون از نزديك شدن امام به كوفه اطلاع يافت ، حر بن يزيد را فرستاد تا او را از بازگشتن جلو گرفت و سپس عمر بن سعد بن ابى وقاص را با لشكرى بر سر او فرستاد و در جايى نزديك فرات بنام كربلا با ( امام ) حسين روبرو شدند و حسين با شصت و دو يا هفتاد و دو مرد از اهل بيت و همراهان خويش بود و عمر بن سعد با چهار هزار ، پس آب را بر او بستند و ميان او و فرات حايل شدند و آنان را بخداى عز و جل سوگند داد ، ليكن تن ندادند مگر آنكه با او بجنگند يا هم تسليم شود تا او را نزد عبيد الله بن زياد بفرستند و او خود هر چه خواهد نظر دهد و فرمان يزيد را درباره او اجرا كند . از على بن الحسين روايت شده كه گفت : در اول همان شبى كه پدرم در بامداد