اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

146

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

زياد بن عبيد عامل على بر فارس بود و چون امر بدست معاويه افتاد ، به او نامه اى تهديدآميز نوشت ، پس زياد بخطبه ايستاد و گفت : همانا پسر زن جگرخوار و جايگاه نفاق و باقيمانده احزاب مرا در نامه خويش تهديد مىكند و بيم مىدهد با اينكه ميان من و او دو پسر دختر پيامبر خدا است با نود هزار كه دسته هاى شمشير خود را زير چانه هاى خود نهاده‌اند و يك نفر از ايشان تا مردن روىگردان نيست ، به خدا سوگند كه اگر معاويه به من رسد ، البته مرا سرسخت و دست بشمشير خواهد يافت . پس معاويه مغيرة بن شعبه را [ نزد وى ] فرستاد و او را نزد خويش آورد و سپس او را بجز پدرش نسبت داد و به ابو سفيان ملحق كرد و استاندارى بصره را به او داد ، و زياد چهار شاهد فراهم ساخت و يكى از ايشان گواهى داد كه على بن ابى طالب به او گفته است كه آنان نزد عمر بن خطاب نشسته بودند كه زياد پيام ابو موسى اشعرى را براى او آورد ، پس زياد سخن گفت و خليفه را خوش آمد و به او گفت : آيا روى منبر هم با مردم چنين سخن مىگفته اى ؟ گفت : اى امير مؤمنان ، آنان از تو بر من سبكترند . پس ابو سفيان گفت : به خدا قسم كه او پسر من است و من او را در رحم مادرش نهاده‌ام . گفتم : پس چه مانعى دارى كه او را پسر خويش خوانى ؟ گفت : از ترس اين خر فرياد زننده . و ديگرى پيش آمد و همين گواهى را داد . زياد همدانى هنگامى كه [ زياد ] از او پرسيد كه درباره على چه مىگويى ؟ گفت : مانند آنچه تو مىگفتى هنگامى كه تو را باستاندارى فارس برگزيد و براى تو گواهى داد كه تو پسر ابى سفيانى . و ابو مريم سلولى پيش آمد و گفت : من از گواهى على اطلاعى ندارم ، ليكن من در طائف شرابفروش بودم و ابو سفيان در بازگشت از سفرش گذارش بر من افتاد پس خورد و آشاميد و سپس گفت : اى ابو مريم ، غريبى بدرازا كشيده ، آيا زناكارى بدست مىآيد ؟ گفتم : جز كنيز بنى عجلان را براى تو پيدا نمىكنم . گفت : با وجود درازى پستانها و بدبويى زير بغلش ، همان را نزد من آر . پس او را نزد وى آوردم و با او درآميخت و سپس نزد من بازگشت و به من گفت : اى