اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
418
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
هنگامى كه نماز عصر را خواند ، بيرون رفت و ابو لبابة بن عبد المنذر را در مدينه جانشين گذاشت و قبيله ها در همانجاهايى كه براى آنان نام برده بود ، او را ديدار كردند و بمردم فرمود كه افطار كنند و كسانى را كه افطار نكردند ، گنهكاران ناميد و خود آبى خواست و آشاميد . عباس بن عبد المطلب در بين راه باستقبال او آمد و چون رسول خدا به مر الظهران رسيد ، ابو سفيان بن حرب همراه حكيم بن حزام و بديل بن ورقاء ، بتجسس اخبار بيرون آمدند . ابو سفيان به حكيم مىگفت : اين آتشها چيست ؟ گفت : خزاعه كه جنگ او را بخشم آورده است . گفت : خزاعه كمتر و زبونتر است . در اين هنگام عباس آواز ابو سفيان را شنيد و او را فرياد كرد كه اى ابو حنظله . ابو سفيان پاسخ داد و گفت : اى ابو الفضل اين گروه چيست ؟ گفت اين رسول خدا است . و او را پشت سر بر استر خويش سوار كرد ، اينجا بود كه عمر به او رسيد و گفت : سپاس خدا را كه بىهيچ عهد و پيمانى مرا بر تو دست داد ، پس عباس نزد رسول خدا بر او پيشى گرفت و گفت : اى رسول خدا اين ابو سفيان است كه آمده تا از روى ميل اسلام آورد . رسول خدا به او گفت : قل : اشهد ان لا إله الا الله و انى محمد رسول الله ، » بگو گواهى مىدهم كه جز خدا معبودى نيست و بگو كه من محمد فرستاده خدايم . « گفت : اشهد ان لا إله الا الله . و از گفتن اينكه تو فرستاده خدايى امتناع مىورزيد ، پس عباس بر او فرياد زد تا گفت . سپس عباس از رسول خدا خواست كه براى او امتيازى قرار دهد و گفت كه او امتياز را دوست دارد . پس رسول خدا گفت : من دخل دارك يا ابا سفيان فهو آمن ، » اى ابو سفيان هر كس به خانه ات در آيد در امان است . « عباس او را نگه داشت تا لشكر خدا را ديد ، پس به عباس گفت : اى ابو الفضل ، برادرزاده ات را پادشاهى بزرگى داده شده . گفت : اين حساب پادشاهى نيست ، بلكه پيامبرى است . ابو سفيان با شتاب رهسپار شد تا به مكه در آمد و آنها را از پيشامد با خبر ساخت و گفت : اگر اسلام نياوريد نابود مىشويد و