اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
398
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
او را يارى كند و ابو طالب هم مرده است ، پس همگى هماهنگ شدند كه از هر قبيله اى جوانى نورس بياورند تا بر او بتازند و چون يك نفر او را با شمشيرهاى خود بزنند و ديگر بنو هاشم را نيروى دشمنى با همه قريش نخواهد بود . چون رسول خدا از اين امر خبر يافت و دانست كه تصميم گرفتهاند تا در شب موعود بر او حمله برند ، هنگامى كه هوا كاملا تاريك شد با ابو بكر بيرون رفت . خداى عز و جل در آن شب به جبرئيل و ميكائيل وحى كرد كه من يكى از شما دو نفر را محكوم بمرگ كردهام ، كداميك حاضر است در راه رفيقش از خود بگذرد ؟ پس هر دو زندگى را برگزيدند و خداى بان دو وحى كرد كه چرا مانند على بن ابى طالب نبوديد ؟ من ميان او و محمد برادرى انداختم و عمر يكى از آن دو را بيشتر قرار دادم پس على مرگ را برگزيد و زندگى را براى محمد خواست و در بستر او خوابيد ، اكنون به زمين فرود آييد و او را از دشمنش نگهدارى كنيد . پس جبرئيل و ميكائيل فرود آمدند و يكى از آن دو بالاى سر و ديگرى در پايين پاى على نشستند تا او را از دشمنش پاسبانى كنند و سنگها را از او بدور دارند و جبرئيل ميگفت : بخ بخ لك يا بن ابى طالب ، من مثلك يباهى الله بك ملائكة سبع سماوات ، » به به تو را اى پسر ابو طالب كيست مانند تو ؟ خدا بواسطه تو بر ملائكه هفت آسمان مباهات مىنمايد . « رسول خدا على را براى خوابيدن در بسترش و پس دادن امانتهايى كه نزد او بود در مكه گذاشت و به غار رفت و در آنجا پنهان شد ، قريش آمدند و على را در بستر محمد يافتند و گفتند : پسر عمويت كجا است ؟ گفت : به او گفتيد از شهر ما برو و او از اين شهر بيرون رفت . پس رد پاى او را گرفتند و بر او دست نيافتند و خدا سرگردانشان ساخت چنان كه بر در غار ايستادند و كبوترى بر آن آشيانه نهاده بود ، پس گفتند كسى در اين غار نيست . و بازگشتند . رسول خدا از غار بيرون آمده رو به مدينه نهاد و گذارش به ام معبد خزاعى افتاد