اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

387

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

و نجاشى و كشيشهايى كه در حضور او بودند گريستند . پس عمرو و عماره به او گفتند : اى پادشاه اينان گمان مىبرند كه مسيح بنده اى است مملوك . اين سخن نجاشى را بيمناك ساخت و پى جعفر فرستاد و به او گفت : پيمبر شما درباره مسيح چه مىگويد ؟ گفت : مىگويد كه مسيح روح خدا و كلمه او است كه آن را بر دوشيزه شوهر نكرده افكنده است . پس نجاشى چوب را ميان دو انگشت خود گرفت و گفت : مسيح از آنچه گفتى حتى به اندازه اين چوب فزونى ندارد . ميان عمرو بن عاص و عمارة بن وليد در بين راه نزاعى پيش آمده بود چه عماره مردى بسيار شيفته زنان بود و عمرو ، همسرش رابطه [ 1 ] دختر منبه بن حجاج سهمى را همراه داشت ، پس عماره به عمرو گفت : زنت را بگو تا مرا ببوسد . عمرو گفت : سبحان الله ! به دختر عمويت چنين مىگويى ؟ گفت به خدا قسم بكند يا تو را با همين شمشير مىزنم . عمرو بزنش گفت : عماره را ببوس . سپس عماره ، عمرو را در بغل گرفت و ميان دريا انداخت پس عمرو شنا كرد و چنان پنداشت كه عماره اين كار را به مزاح انجام داد و گفت : ريسمان را براى پسر عمويت بينداز ، سبحان الله ! آيا شوخى چنين مىباشد ؟ پس ريسمان را بسوى او انداخت و عمرو بيرون آمد . اكنون كه عمرو و عماره خواستند بازگردند و از نزد نجاشى نااميد گشتند ، عمرو به عماره گفت : كاش نزد همسر نجاشى مىفرستادى ، شايد از او كام خود را مىگرفتيم ، عماره چنين كرد و با زن نجاشى چنان گرم گرفت كه از عطر پادشاه براى او فرستاد . پس عمرو با عماره نيرنگ زد و به نجاشى گفت كه همين رفيقم نزد همسر پادشاه فرستاده و كار بانجا رسيده كه همسرت او را بوصال خود اميدوار ساخته و از عطر پادشاه براى او فرستاده است ، پس نجاشى او را گرفت و در خايه هاى او زهر و بقولى جيوه دميد و او با وحوش سر به بيابان نهاد و پيوسته سرگردان و همراه ددان مىرفت تا مردمى از بنى مخزوم

--> [ 1 ] صحيح آن : ريطه است . ر . ك . سيره ابن هشام و اسد الغابه .