اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
327
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
دختر عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم بود و صفيه كه مادرش هاله دختر اهيب بود . [ 1 ] عبد المطلب عبد الله را مىبرد تا قربانى كند و كارد را برداشت و پسرش حارث نيز از پى او رفت . ليكن چون قريش آن را شنيدند خود را به او رساندند و گفتند : اى ابو الحارث ، راستى اگر اين كار را انجام دهى در ميان قوم تو سنت خواهد شد و پيوسته مردان ، فرزندان خود را براى قربانى بدينجا خواهند آورد . گفت : من با پروردگار خود عهد كردهام و البته بعهدى كه با او نهادهام وفا مىكنم . بعضى از ايشان به دو گفتند فديه او را بده . پس برخاست و مىگفت : عاهدت ربى و انا موف عهده اخاف ربى ان تركت وعده و الله لا يحمد شىء حمده » با پروردگار خود پيمان نهادم و من بعهد او وفاكنندهام ، از پروردگار خود اگر وعده او را رها كنم مىترسم و خدا ، چيزى مانند او ستوده نمىشود . « سپس صد شتر آورد و ميان آنها و عبد الله قرعه زد و قرعه بنام شتران در آمد ، پس مردم صدا بتكبير بلند كردند و گفتند : راستى كه پروردگارت خشنود گشت . عبد المطلب گفت : لاهم رب البلد المحرم الطيب المبارك المعظم انت الذى اعنتنى فى زمزم » خدايا ، پروردگار شهر حرام ، شهر پاك مبارك معظم ، تويى كه مرا در ( حفر ) زمزم يارى دادى . « آنگاه گفت : من ديگر بار قرعه مىزنم ، پس قرعه زد و بنام شتران افتاد ، پس گفت : [ لاهم ] قد اعطيتنى سؤالى اكثرت بعد قلة عيالى
--> [ 1 ] تاريخ يعقوبى ج 2 ص 8 .