اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
325
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
بر سر آبى كه در طائف است و « ذو الهرم » گفته مىشود نزاع كردهايد . ليكن آب آب عبد المطلب است و شما را در آن حقى نيست ، [ 1 ] پس صد شتر به عبد المطلب و بيست شتر به سطيح بدهيد . شترها را دادند و عبد المطلب بازگشت و شتر مىكشت و خوراك مىداد تا به مكه رسيد . پس جارچى او فرياد زد : اى گروه مردم مكه ، عبد المطلب شما را بخويشاوندى قسم مىدهد كه هر مردى از شما در دلش مىگذشته است كه مرا در اين غرامت كومك نمايد ، اكنون مانند همانچه را در دلش مىگذشته بگيرد . پس به پا خاستند و يك شتر و دو شتر و سه شتر به همان اندازه كه بدل هر مردى خطور مىكرده ، گرفتند و پس از آن شترهايى زياد آمد . پس عبد المطلب به پسرش ابو طالب گفت : پسر جانم اكنون كه مردم را خوراك دادم ، اين شترها را ببر و بالاى كوه ابو قبيس آنها را بكش تا مرغان و درندگان بخورند ، ابو طالب چنان كرد و مرغان و درندگان از آنها خوردند . ابو طالب گفت : و نطعم حتى ياكل الطير فضلنا اذا جعلت ايدى المفيضين ترعد [ 2 ] « اطعام مىكنيم تا مرغها از زيادى طعام ما بخورند آنگاه كه دستهاى قماربازان شروع بلرزيدن كند ( آنگاه كه سخاوتمندان بخل ورزند ) . ابو اسحاق و جز او از دانشمندان گفتهاند : عبد المطلب زنانى گرفت و فرزندانى براى او متولد شدند و چون پسرانش بده نفر رسيدند گفت : خدايا من كشتن يكى از ايشان را براى تو نذر كرده بودم و اكنون در ميانشان قرعه مىزنم ،
--> [ 1 ] مجمع الامثال ج 1 ص 30 ، معجم البلدان ج 8 ص 460 . [ 2 ] اين شعر از قصيده اى است كه ابى طالب آن را در مدح كسانى از قريش گفته است كه در نقض صحيفه اقدام كردند و در نتيجه بنى هاشم از شعب ابى طالب بيرون آمدند ، و در سيره بجاى » ياكل الطير فضلنا « » يترك الناس فضلهم « است ( ابن هشام ج 1 ص 402 ) .