اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
313
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
او براى قيصر گفته شد پى او فرستاد ، پس چون هاشم را ديد و سخنش را شنيد او را خوش آمد و پى او ميفرستاد . روزى هاشم به دو گفت : « اى پادشاه مرا قومى است كه بازرگانان عرباند ، مىشود براى آنها چيزى بنويسى كه خودشان و مال التجاره هاشان را در امان قرار دهد تا از پوستها و جامه هاى خوب حجاز بياورند ؟ » قيصر پذيرفت و هاشم بازگشت و بهر طايفه اى از عرب ميگذشت از بزرگان آن طايفه پيمان مىگرفت كه بازرگانان قريش نزد آنها و در سرزمينشان در امان باشند و در نتيجه از مكه تا شام اين پيمان گرفته شد . اسود بن شعر كلبى گويد كه : من مزدور سرورى از سروران قبيله بودم و بر سركش و رام سوار ميشدم و باميد آنكه سودى بدست آورم در جايى آرام نمىگرفتم ، تا روزى با كالاى مختصرى از شام رهسپار حجاز شدم تا موسم و ازدحام عرب را درك كنم ، هنگامى رسيدم كه موسم فرارسيده بود و شبانه وارد شدم و شتران خود را نگه داشتم تا تاريكى شب سپرى گشت و ناگاه ديدم شترانى را قربانى مىكنند و شترانى را مىآورند و خورندگانى بر زمين هموارى نشستهاند [ 1 ] . . . هان بشتابيد ، پس آنچه ديدم مرا مبهوت كرد و به منظور ديدن سرورشان پيش رفتم . مردى مقصود مرا شناخت و گفت پيش رو . پس نزديك رفتم و ناگاه مردى ديدم كه روى تختى بلند بر بالشى تكيه دارد و عمامه سياهى پيچيده و از بنا گوشها گيسوانى بلند و زيبا فروهشته است ، گويى كه ستاره شعرى [ 2 ] از پيشانى او طلوع مىكند ، تعليمى كوچكى بدست داشت و در پيرامون او پير مردانى بزرگوار بودند كه سرها به زير انداخته و هيچكدام كلمه اى سخن نمىگفتند و نزد آنان خدمتگزارانى دامن به
--> [ 1 ] عبارت خالى از اضطراب نيست و ترجمه دو سه سطر تقريبى است . [ 2 ] شعرى ستاره اى است كه در جوزاء در شدت گرما طلوع مىكند ( المنجد ) .