اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

243

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

پستتر بود ، او كار قوم لوط را در پيش گرفت ، پس پسرى از شاهزادگان ميفرستاد و با او بىعفتى مىكرد ، آنگاه سر از غرفه بيرون مىآورد در حالى كه مسواكى در دهان گرفته بود . روزى پى » ذو نواس « بن اسعد فرستاد تا با او بىعفتى كند ، ذو نواس با خنجرى نزد او رفت و چون لخيعه با او خلوت كرد بر او تاخت و او را كشت و سرش را بريد و در همانجايى نهاد كه سر بيرون ميكرد و چون بيرون رفت نگهبان دم در گفت : اى ذو نواس چيزى نيست ! ذو نواس گفت اگر چيزى هم باشد بر صاحب سر بريده است . پس نگاه كردند و او را كشته يافتند و ذو نواس را به پادشاهى برگرفتند . پادشاهى » ذو شناتر « بيست و هفت سال بود . » ذو نواس « بن اسعد كه نام او » زرعه « بود زمام امر را بدست گرفت و سركشى آغاز كرد . او صاحب » اخدود « [ 1 ] است زيرا كه كيش يهودى داشت و مردى بنام » عبد الله « بن ثامر بر كيش مسيحى به يمن آمد [ 2 ] و دين خود را آشكار ساخت . او هر گاه رنجور و بيمارى را مىديد مىگفت از خدا مىخواهم ترا شفا دهد به شرط آنكه از كيش قوم خود بازگردى ، و بيمار هم شفا يافته بازمىگشت . پيروان اين مرد بسيار شدند و خبر به ذو نواس رسيد ، پس در جستجوى پيروان كيش مسيحى برآمد و براى كشتن آنها در زمين گودال مىكند و آنها را در ميان آن آتش مىزد و با شمشير نيز مىكشت تا همه را از ميان برد . مردى از اينان نزد نجاشى كه كيش مسيحى داشت رفت و نجاشى لشكرى را بفرماندهى مردى بنام » ارياط « به يمن فرستاد ، اين لشكر هفتاد هزار نفر بودند و » ابرهه « معروف به » اشرم « نيز در لشكر ارياط بود ، ذو نواس نيز جنگ را آماده شد و چون نبرد آغاز شد ذو نواس شكست يافت و با ديدن پراكندگى و گريختن لشكرش اسب خود را به دريا راند و ديگر كسى او را نديد . پادشاهى ذو نواس شصت و هشت سال بود . ارياط حبشى به يمن در آمد و چندين سال در آنجا حكومت كرد ، سپس ابرهه

--> [ 1 ] سورة البروج ى 3 - 8 . [ 2 ] سيره ابن هشام ج 1 ص 33 .