اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
210
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
آنگاه بهرام تير خود را رها كرد و حريف را كشت ، خاقان از كشتن برادرى كه از او بيم داشت و با خاقان دشمنى مىورزيد خوشحال گرديد . خسرو از پيوستن بهرام به خاقان ترك بيمناك بود كه مباد فتنه اى پديد آيد ، پس مردى از بزرگان پارسيان بنام » بهرام جرابزين « [ 1 ] را با هديه هايى نزد خاقان فرستاد و از او خواست كه بهرام چوبين را نزد خسرو فرستد ، » جرابزين « را نيز فرمود كه تا مىتواند دل خاقان را بر بهرام بگرداند ، پس با هديه ها نزد خاقان رفت و درباره بهرام با او سخن گفت ولى آرزوى خود را نزد او نيافت ، آنگاه نزد ملكه زن خاقان رفت و با سخنان فريبنده و هديه هاى گوهر و جز آن كه تقديم داشت موضوع بهرام را در ميان گذاشت . خاتون مردى از كسان خود را كه بيباكى و پردلى داشت فرستاد و به او گفت بر بهرام چوبين درآى و او را بكش ، او رفت و از بهرام بار خواست ( و كان نوم بهرام ) [ 2 ] و بار نيافت ، پس گفت خاقان مرا براى كار مهمى نزد تو فرستاده است . بهرام او را پذيرفت و چون درآمد گفت پادشاه با من پيامى فرستاده است كه بايد در نهان عرض كنم بىآنكه كسى در اينجا باشد ، بهرام به پا خاست و با او خلوت كرد . مامور ملكه چنان كه گويا با بهرام سرگوشى دارد به او نزديك شد و خنجرى را كه همراه داشت بپهلويش فروبرد آنگاه با شتاب بيرون رفت و اسب خود را سوار شد ، ياران بهرام در آمدند و او را بدان حال يافتند و گفتند اى شير پردل كه تو را از پا در آورد ، و اى كوه سر بلند كه تو را در هم شكست ؟ بهرام داستان را بازگفت و به خاقان نوشت كه او را وفاء و سپاسگزارى نيست . بهرام مرد و به خاك سپرده شد . چون » جرابزين « از مرگ او با خبر شد نزد كسرى بازگشت و او را مژده داد ، خسرو خوشحال گرديد و اين خبر را در
--> [ 1 ] هرمزدجرابزين ( اخبار الطوال ص 95 ) . [ 2 ] آن روز » ورهام روز « بود و منجمان گفته بودند كه مرگ بهرام در ورهام روز خواهد بود ( اخبار الطوال ص 96 ) .