ابراهيم عاملي ( موثق )
402
تفسير عاملي ( فارسي )
به من نمودند تا اينكه خواستم از ميوه اش بچينم و جهنّم را نشانم دادند كه از داغى آن دست خود پناه كردم ، و قصّه ى معراج بروايت انس مالك است و ابو هريره و عبد اللَّه عبّاس و عايشه و امّ هانى و مالك بن صعصعه كه در ضمن نقل اين سرگذشت خود فرمود : در راه گروهى ديدم كه چيزى ميكاشتند و آن دم ميرسيد و درو ميكردند و باز ميكاشتند ، از جبرئيل پرسيدم اينها كه هستند و چه ميكنند ؟ گفت اينها در راه حقّ مجاهدت ميكتتد و مزد آنها است كه هفتصد برابر مىشود . باز بدسته اى رسيدم كه سرهاشان با سنگ ميكوبيدند چون نرم ميشد باز به صورت اوّل برميگشت و دوباره ميكوبيدند ، از جبرئيل پرسيدم اينها چه كردهاند ؟ گفت : در نماز كوتاهى كردهاند ، باز بدسته اى رسيدم كه لخت بودند و بر شرم خود پاره اى بسته بودن و آنها را بسوى دوزخ ميراندند ، پرسيدم چه كردهاند ؟ گفت : زكات مال خود ندادهاند ، از آنها گذشتم بدستهاى رسيدم كه گوشت پخته اى پاكيزه در پيش داشتند و پاره گوشت پليد ميخوردند ، پرسيدم : كه هستند و چه ميكنند ؟ گفت : مردم هوا پرست كه همسر خوب پاكيزه دارند و با بيگانه آميزش ميكنند ، باز بچوبى رسيدم كه هر كس از نزديك آن ميگذشت جامه و تن او به آن ميگرفت و پاره و خراشيده ميشد ، از جبرئيل پرسيدم اين چى است ؟ گفت : مثل و نمونه ى راهزنان است كه راه بر مردم ميگيرند و بجان و مال آزارشان ميكنند ، از آنجا گذشتم بمردمى رسيدم كه لبهاشان را مقراض ميكردند و باز بر جاى خود بود و نمودار ميشد ، پرسيدم : اينها چه كارهاند گفت : خطباء الفتنة اينها كسانى هستند كه سخنرانى ميكنند و مردم را وادار بآشوب و انقلاب و آزار ميكنند ، از آن پس بسوراخى رسيدم كه كوچك بود و گاوى بزرگ از آن درميآمد و