ابراهيم عاملي ( موثق )

181

تفسير عاملي ( فارسي )

سخن شوهر آن زن بود بيوسف : كه تعقيب از اين قضيّه مكن تا در شهر فاش نشود ، ابو مسلم گفته است : يعنى دنبالگيرى مكن كه تو بيگناهى و همه ميدانند . روح البيان : از پس اين گفتگو عزيز زليخا را ترك كرد و يوسف را برد كه مخصوص خدمت خودش باشد و زليخا يوسف را نميديد و چنين گفت : دريغ آن صيد كز دامم برون رفت دريغ آن شهد كز كامم برون رفت عزيمت كرد روزى عنكبوتى كه بهر خود كند تحصيل قوتى به جائى ديد شهبازى نشسته ز قيد دست شاهان باز رسته بگرد او تنيدن كرد آغاز كه بندد بال و پرش را ز پرواز زمانى كار در پيكار او كرد لعاب خود همه در كار او كرد چو آن شهباز كرد از وى كناره نماند غير تارى چند پاره منم آن عنكبوت زار و رنجور فتاده از مراد خويشتن دور رگ جانم گسسته همچو تارش نگشته مرغ اميدى شكارش گسسته تارم از هر كار و بارى بدستم نيست جز بگسسته تارى « قَدْ شَغَفَها حُبًّا » 30 مجمع : از علىّ عليه السّلام و عدّه اى با عين بىنقطه نقل قرائت شده است . يعنى دوستى يوسف دل او را بهر سو برده است . غزّالى : در معنى شغاف اختلاف كرده‌اند : بعضى دماغ و مغز سر دانسته - اند ، عدّه اى گفته‌اند مقصود وسط دل است و جاى روح آدمى او همه ى بدن نيز گفته‌اند . كشف نوشته است : شغاف پرده ى درونى است از پرده هاى دل و دل را پنج پرده است : اوّل صدر است مستقرّ عهد اسلام ، دوّم قلب است محلّ نور ايمان سوّم فؤاد است موضع نظر حقّ ، چهارم سرّ است مستودع گنج اخلاص ، پنجم شغاف است محطَّ رحل عشق ، زليخا را عشق يوسف بشغاف رسيده بود سمنون محبّ گفت : شغاف آنگه گويند كه پرده هاى دل از عشق پر شود و نيز چيزى را در آن جاى نماند تا هر چه گويد و آنچه شنود در عشق شنود چنانك مجنون را پرسيدند ابو بكر فاضلتر يا عمر ؟