ابراهيم عاملي ( موثق )

207

تفسير عاملي ( فارسي )

بواسطه ى حسّ خودسرى و بدرفتارى سخن اينها را نپذيرفتند از آن روى كه از دير زمان خوى گرفته بودند سخن حقّ دروغ شمرند و نپذيرند ، و در دنباله ى اين توضيح گفته شده است « كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّه عَلى قُلُوبِ الْكافِرِينَ » يعنى به اين جور كه آدمى از اوّل قدم تربيتى خود روش نافهمى و خودسرى و پندناپذيرى پيشه كند نتيجه اش اين مىشود كه بر دلش مهر گذارده مىشود ، پس اين جمله بمنزله ى استدلال و روشن كردن جمله ى « نَطْبَعُ عَلى قُلُوبِهِمْ » است كه چرا بر دلها مهر مىشود و از پيروى حق محروم ميشوند ، با اينكه خلاف عدل و احسان است « 1 » ، 3 - آيت آخر « ما وَجَدْنا » تا آخر ميفهماند : عهد و پيمان آدمى كه خرد و عقل او است ، و موجب رابطه ى او است با كليه ى آفرينش و آفريدگار ، بيشتر افراد را مىبينيم كه دانسته و فهميده آن را نگاه نميدارند و رعايت نمىكنند و از خطَّ مستقيم منحرف ميشوند و پيمانشكن و فاسق هستند يعنى بموجب عقل خود رفتار نميكنند و گرفتار احساس و ميل بر خلاف عقل و فكر هستند ، و باندك مطالعه در روش زندگى عمومى مردم كمتر كسى را از اين حال و گرفتارى آسوده مىبينيم ، چون كمتر تخلَّف از حكم عقل و فسق

--> ( 1 ) آدمى را خداوند با عقل و انديشه آفريده ، و عقل خود نور است و حق را از باطل و صواب را از خطا بذاته تميز ميدهند « وَهَدَيْناه النَّجْدَيْنِ » و خود ملاك درستى و نادرستى هر برهان است ، و هر چند درجه اش كم باشد باز نور است و ميزان شناخت حق و باطل بطور نسبى و با تفاوت درجات . و از سوى ديگر خداوند راهنمايانى برانگيخته و به آنها وحى كرده و بسوى بشر فرستاده با آيات بينات و معجزه بقسميكه عقل در مقابل آنها خاضع شود و نبوتشانرا بپذيرد تا آن چيزها كه عقل آدمى بدان راه ندارد از ضروريات حيات و مقومات سعادت ابدى به او بياموزند . حال اگر كسى عقل خود را به كار نبست و در دعوت انبياء نينديشيد و عقل را معزول ساخت ، از راه فطرى خود منحرف شده و پيرو احساسات و هوىها گشته و حاكميت عقل را نپذيرفته است . و نتيجه اين خواهد شد كه عقل كمكم از فعاليت مىافتد و رو به ضعف ميرود ، بالطبع كانون هوىها و احساسات بهيمى و حيوانى رشد مىكند و بر كانون فكر و انديشه غلبه كرده و بطور كلى مجال فعاليت به آن نميدهد ، و اين معنى « طبع » است كه چندين مورد در قرآن ذكر شده ، و مراد از « قلب » عقل است يعنى كانون تفكر . و اگر هواى نفسانى شدت يافت با عقل مبارزه مىكند و فرق نميكند چه هواى رياست و چه هواى مال و منال و چه قدرت و چه هواى رهبرى و مرجعيت ، و حب جاه ، همهء اينها مانع و رادع فعاليت عقلند و در چنين حالتى انسان بهر چه رأى دهد منشأش تو هم است ، نه تعقل ، هر چند گمان كند كه از روى انديشه گفته است و البته فاصلهء ميان تو هم و تعقل كمتر از فاصلهء ميان حق و باطل نيست . ( مصحح )