ابراهيم عاملي ( موثق )
406
تفسير عاملي ( فارسي )
يكى را شراب حيرت از كاس هيبت داد مست حيرت شد گفت : قد تحيّرت فيك خذ بيدي يا دليلا لمن تحيّر فيكا « 1 » كار دشخوار است آسان چون كنم درد بىدارو است درمان چون كنم ؟ از صداع قيل و قال ايمن شدم چارهى دستان مستان چون كنم ؟ يكى را شراب معرفت از خمخانهى رجا داد بر سر كوى شوق بر اميد ، وصل همى گويد : بخت از در خان ما درآيد روزى خورشيد نشاط ما برآيد روزى و ز تو بسوى ما نظر آيد روزى وين انده ما هم بسر آيد روزى يكى را شراب وصلت از جام محبّت داد بر بساط انبساطش راه داد بر تكيهگاه انسش جاى داد از سر ناز و دلال گفت : بر شاخ طرب هزار دستان توايم دلبسته بدان نغمه و دستان توايم از دست مده كه زير دستان توايم بگذر ز گناه ما كه مستان توايم يكى را خود از ديدار ساقى چندان شغل افتاده كه با شراب نپرداخت : سقيتني فاسكرتني فمنك سكري لا من الكأس « 2 » آن زنان مصر كه راعيل را ملامت ميكردند در عشق يوسف چون بمشاهدهى يوسف رسيدند چنان بى خود شدند كه دست ببريدند و جامه دريدند و آن مستى مشاهدهى يوسف بر ايشان چندان غلبه داشت كه نه از دست بريدن خبر داشتند نه از جامه دريدن . همين بود حال يعقوب . غلبات شوق ديدار يوسف وى را بر آن داشت كه بهر چه نگريست يوسف ديد و هر چه گفت از يوسف گفت : با هر كه سخن گويم اگر خواهم و گر نه ز اوّل سخن نام توام در دهن آيد تا روزى كه جبرئيل آمد و گفت : نيز نام يوسف بر زبان مران كه فرمان چنين
--> ( 1 ) يعنى در راه تو سرگردانم دست من گير كه تو رهنماى اين دستهاى . ( 2 ) يعنى تو مرا شراب دادى و مستم كردى اين مستى من از تو باشد نه از شراب .