حمد الله مستوفي قزويني
553
تاريخ گزيده
محمد ملازم او بودندى . در آن وقت ملك بيات بيك ترك بود و بر ولايت لرستان تركتازى كردى . بدر و سيف الدين رستم با لشكر بجنگ بيات رفتند و بعد از محاربات او را مقهور گردانيدند و ولايت بيات [ 1 ] در تصرف لران آمد . شجاع الدين خورشيد ، بدر را و بعد ازو ، سيف الدين رستم را ولىعهد كرد . سيف الدين رستم بر عم [ 2 ] غدر كرد و او را بر پسرش بدر متغير گردانيد بدانچه او با زن خورشيد متفق است و قصد او دارند و او از خرفى اين دم بخورد و به خون پسر اجازت داد . سيف الدين رستم ازو انگشترى بنشان بستد و پسرش بدر را بكشت . از بدر چهار پسر ماند : حسام الدين خليل [ 3 ] و بدر الدين مسعود و شرف الدين تهمتن و امير على . بعد از مدتى شجاع الدين خورشيد پرسيد كه [ بدر ] كجاست [ 4 ] كه او را نمىبينم . حال باز گفتند . چارهاى نديد . اندوه بر او مستولى شد و برنج گران سرايت كرد تا در سنهء احدى و عشرين و ستمائة بجوار حق پيوست . عمرش از صد سال بگذشته بود . بسبب عدالت [ او ] [ 5 ] گورش از مزار متبرك لران باشد و او را تا بستانكاه كريت بود و زمستانگاه گردلاخ [ 6 ] . حكومت لر كوچك بر سيف الدين رستم ابن محمد قرار گرفت و پسر مهتر بدر ، حسام الدين خليل ، چون به حد بلوغ رسيد بدار الخلافه رفت و آنجا مقام گرفت [ 7 ] . سيف الدين رستم در ولايت عدل و داد ورزيد بمرتبهاى كه زنى در آن عهد در ده واشجان [ 8 ] جو در تنور بسوزانيد و بدان نان پخت . چون اين سخن بسيف الدين رستم رسيد ، از آن زن باز خواست [ 9 ] مىنمود . زن گفت بدان سبب كردم تا بروزگار باز گويند كه در عهد تو امن و رخص
--> [ 1 ] - ناحيهاى در سر حد لرستان ايران و عراق در مقابل مندليج بفاصلهء چهل فرسخى جنوب شرقى بغداد . دو قصبه « بادرايا » و « باكسايا » از منضمات بيات بودهاند . ( نزهة القلوب و اراضى خلافت شرقيهء لسترنج ) . [ 2 ] - ب : عم زاده . [ 3 ] - ب : هليل - ظاهرا هليل ممال هلال است نه خليل . [ 4 ] - ب : بدر الدين پسرم - ق : بدر پسرم - ر : بدر الدين . [ 5 ] - ب ، ق . [ 6 ] - ف ، ب : دلروملاح - ق ، م ، ر : كروملاح - تصحيح از نزهة القلوب چاپ تهران 1336 . [ 7 ] - ق : ملازم شد - ر ، ف : مقام كرد . [ 8 ] - ف : واشحان . [ 9 ] - ب ، ق : بازخواه