حمد الله مستوفي قزويني

470

تاريخ گزيده

من آن گرز يك زخم برداشتم * سپه را هم آنجاى بگذاشتم خروشى خروشيدم از پشت زين * كه چون آسيا شد بر ايشان زمين و نميدانست كه در آسياى سپهر آسيابان قهر به سنگ فنا دانهء عمر او آس [ 1 ] مىكند . چون دولت ازو روىبرگاشت [ 2 ] به مردى نگه نتوانست داشت . از مستى گرزى بر دست اسب خود زد . اسب بر وى در آمد و سلطان بيفتاد . اينانج قتلغ در رسيد . سلطان گفت اى جهان پهلوان ، سلطانم . زينهار ده . اينانج قتلغ گفت بوقت مردن بزرگى مطلب . ازين [ 3 ] مشغله مقصود قتل تست . حربه بر سينه اش زد و بكشت . خوارزمشاه تكش در حال در رسيد . سرش جدا كردند و بخليفه فرستادند و تنش در رى بردار كردند [ 4 ] و درين معنى [ اين رباعى ] [ 5 ] گفتند : امروز شها ملك جهان دلتنگيست * پيروزهء چرخ هر زمان از رنگيست دى از سر تو تا بفلك ميلى بود * امروز ز سر تا بدنت فرسنگيست تكشخان با نديم سلطان [ 6 ] طغرل گفت : مردى سلطان همين بود كه پاى يك حملهء ما نداشت . گفت :

--> [ 1 ] - ف : آرد - ر : داس [ 2 ] - ر ، ف ، م : برداشت [ 3 ] - ق ازين همه [ 4 ] - « و اين حالت در روز پنج شنبه بيست و نهم ربيع الاول سنهء تسعين و خمس مايه ود ( جهانگشاى جوينى ج 2 ص 32 ) [ 5 ] - ق ، فقط [ 6 ] - « كمال الدين شاعر كه از ندما و مداح او بود ، گرفته بودند . او را به خدمت وزير نظام الملك مسعود بردند . وزير به او گفت : اين همه آوازهء قوت و شوكت طغرل آن بود كه مقدمهء يزك لشكر پادشاه اسلام را يك حمله پاى نداشت . كمال الدين در حال گفت : زبيژن . . ( ج 2 ص 32 )