حمد الله مستوفي قزويني
321
تاريخ گزيده
بدهيد كه او طلب كرد و تو رسانيدى و من شنيدم . نشايد كه تقصير بخداى تعالى [ عايد گردد ] [ 1 ] . چون مال پيش درويش بردند . دست رد بر سينهء ايشان باز نهاد و قبول نكرد . گفتند طلب ورد مناسبت ندارد . گفت دوش با خداى تعالى در مناجات بودم كه كسانى را كه حاكم بندگان خود گردانيدهاى لايق آن منصب نيستند و رعايا در معرض بلا و ايشان غافلند . هاتفى آواز داد كه ايشان را بيازماى تا معلوم شود . جهت امتحان اين سؤال كردم و الابدان محتاج و ملتفت نيستم و برفت . اين سخن بخليفه رسانيدند . رقت كرد و گفت آن مال مضاعف كرده به صدقه دهيد ، بشكرانهء آنكه خداى تعالى ما را پيش آن درويش خجل نكرد . واثق بى اشتها غذا بسيار خوردى و در ادخال مبالغت نمودى تا اخلاط فاسد جمع شد و به مرض استسقا سرايت كرد . طبيبى حاذق نيشابورى در معالجهء او يد بيضا نمود : او را در تنور گرم كرده و آتش ازو برداشته نشاند و اغذيه و اشربهء موافق داد تا به صحت مبدل شد و گفت اين نوبت اين رنج مهلك دفع شد . اگر در اكل و شرب بر قاعدهء اول باشى مرض نكس كند و دواپذير نباشد . واثق سخن طبيب خوار داشت . مرض نكس كرد و بدان در گذشت ، در آخر ذى الحجهء سنهء اثنى و ثلاثين و مأتين بسامره . بوقت وفات بفرمود تا بساط و جامهء خواب از زيرش برداشتند و او را بر خاك خوابانيدند و گفت يا من لا يزول ملكك ارحم على من زال ملكه و نماند . اينانج گفت در وقت وفات واثق در پيش او رفتم . در نزع بود . بگوشهء چشم به من در نگريست ، چنان بترسيدم كه [ واشگونه ] [ 2 ] برفتم و از صفه در افتادم و شمشيرم بشكست . واثق همان لحظه در گذشت . چادرى برويش در كشيدند . موشى به زير چادر رفت و آن چشم كه بخشم در اينانج نگرسته بود بخورد . حاضران متعجب بماندند كه چشمى كه اينانجى را چنان بترسانيد ، ساعتى بر آن بگذرد و موشى چنين بخورد . فاعتبروا يا اولى الابصار . المتوكل على الله ابو الفضل جعفر بن معتصم بن هارون الرشيد بن مهدى بن منصور بن محمد بن
--> [ 1 ] - ب : عايد كردن م : باز گردد [ 2 ] - ق : باشگونه - ف ، ب : واژگونه