حمد الله مستوفي قزويني

264

تاريخ گزيده

را با دست آورد و بكشت . از يزيد پيغام به دو رسيد كه حسين از مكه عزم كوفه كرد . آگاه كار او باش . حسين رضى الله عنه در راه فرزدق شاعر را ديد . احوال پرسيد . گفت كوفيان بدل با تواند و بشمشير با عبيد الله زياد . از مسلم عقيل پرسيد . گفت عبيد الله او را با اكابر شيعهء شما بكشت و در طلب ديگرانست و پريشان احوال تو . حسين ( ع ) متحير شد . خواست كه مراجعت نمايد . قضا و قدر عنان رأيش بگردانيد . حسين گفت بروم و خون عمزادهء خود بخواهم ، و روان شد . عبيد الله زياد ، عمر بن سعد وقاص را با چهار هزار سوار ، به پيش حسين ، باز فرستاد . عمر سعد ، حر بن يزيد رياحى را بر مقدمه روان كرد . حر رياحى بحسين رسيد . او را از رفتن بكوفه منع كرد و احوال مسلم عقيل و عبيد الله زياد و عمر سعد باز گفت و در باز گشتن مبالغه نمود . حسين گفت با عيال و اطفال ، روى مراجعت نيست . گفت بارى از سر راه دور شو ، مگر ترا نبيند و باز گردد . حسين با باديه نشست تا بكربلا رسيد . اتفاقا عمر سعد ، به شكار حلقه كرده بود ، بدانجا رسيد . بهم باز خوردند . حسين از او التماس كرد كه مجال دهد تا به مكه رود يا بثغرى از ثغور اسلام يا پيش يزيد معاويه . عمر سعد ، از عبيد الله زياد اجازت خواست ، مسموع نداشت . گفت حسين را يا بيعت بايد كرد يا پيش من آمدن . هر چند پيغام مكرر شد ، فايده نداد . عبيد الله زياد شمر ذى الجوشن ضبابى را بفرستاد و گفت عمر سعد ، در كار حسين بقرابت مىنگرد . تو برو تا بيعت كند يا حرب . شمر برفت . شب عاشورا بود . حسين رضى الله عنه آن شب ، امان خواست و اين بيت ميخواند : يا دهر اف لك من خليل * كم لك بالاشراق و الاصيل [ 1 ] و اهل بيت ، برين گريه مىكردند . روز عاشورا حرب كردند و آب بر حسين ببستند . فريقين صف كشيدند . اول شيعه يك يك حرب مىكردند از ايشان ، اول حر رياحى رضى الله عنه ، اگر چه با لشكر عمر سعد بود اما با طرف حسين رفت و دين را بر دنيا

--> [ 1 ] - مصراع دوم اين شعر ، بصورتهاى مختلف ذكر شده و ما آن را از روى كامل ابن الاثير تصحيح كرديم . در كامل دو بيت ديگر هم غير از اين بيت آمده : من صاحب او طالب قتيل * و الدهر لا يقنع بالدليل و انما الامر الى الجليل * و كل حى سالك السبيل اين اشعار عينا در يعقوبى هم آمده فقط كلمه « السبيل » در بيت سوم « سبيلى » ضبط شده است ( ص 217 جلد دوم )