حمد الله مستوفي قزويني

123

تاريخ گزيده

آنكه پارهء [ زر طلا ] [ 1 ] چون موم نرم ، هر صورت كه خواستى ، بى آتش از آن بر ساختى و دستى عاج ، با پنج انگشت گشاده . چون او را فرزندى خواستى شدن ، آن پنجه در آب نهادندى ، چون فرزند متولد شدى ، آن انگشتان [ با هم ] [ 2 ] آمدى و منجم طالع گرفتى و احتياج نبودى از [ حرم پرسيدن ] [ 3 ] و كاسه‌اى كه چون آب از آن بخوردندى ، بى آنكه آب درو ريزند ، باز پر شدى ، و فيل سفيد كه بعهد او در ايران بچه آورد و بايران فيل را توالد نمىباشد و بار بد مطرب كه تا غايت مثل او در آن علم نبوده . او را جهت بزم پرويز ، سيصد و شصت نواست . هر روزى يكى گفتى [ 4 ] و استادان موسيقى را قول او حجت است و [ همه خوشه چين خرمن اواند ] [ 5 ] و گنج باد آورد و آن چنان بود كه ميان قيصر و پرويز مخالفت شد [ 6 ] . پرويز آهنگ ملك او كرد . بكنار دريا فرود آمد . قيصر از بيم ، خزائن آباء و اجداد خود ، تمامت ، در كشتيها نهاد تا در جزاير دريا [ و قلعها پنهان كند ] [ 7 ] . باد ، آن كشتيهاى [ دفاين و خزائن ] [ 8 ] به منزل پرويز رسانيد و آن همه خواسته روزى پرويز شد ، چون از ملك پرويز نوزده سال بگذشت ، پيغمبر ما محمد مصطفى صلى الله عليه و سلم ، بشرف وحى مشرف گشت و چون از وحى نوزده سال بگذشت ، به پرويز نامه كرد و او را با سلام خواند . پرويز از آنچه پيغمبر صلى الله عليه ، نام مبارك خود بالاى نام پرويز نوشته بود برنجيد و نامه بدريد و گفت . كرا زهره كه با اين احترامم * نويسد نام خود بالاى نامم چون خبر به پيغمبر صلى الله عليه و سلم رسيد كه [ كه پرويز نامهء مبارك دريده و احترام نامهء همايون او نكرده بود ] [ 9 ] در حق او فرمود مزق الله ملكه كما مزق كتابى . بسبب دعاى رسول ، ملك بر وى بشوريد و پسرش شيرويه بر وى خروج كرد و او را بكشت . گويند پرويز بر امير لشكر خود متهم [ 10 ] شده بود و او را بى گناه كشته ، پسر آن امير او را

--> [ 1 ] - ب : پارهء طلا - ك : پارهء از طلا [ 2 ] - نسخ ديگر : فراهم [ 3 ] - ب : از مردم خبر پرسيدن - م : از حرم خبر پرسيدن - ك ر : از حرم خبر برسيدى [ 4 ] - ق : مىگفت [ 5 ] - در ، ب نيست [ 6 ] - م : مخالفت افتاد - ب : مخالفت پيدا شد [ 7 ] - م : جزائر درياها بنهد [ 8 ] - فقط در ، ق [ 9 ] - فقط در ، ق [ 10 ] - ر : بد گمان .