حمد الله مستوفي قزويني

82

تاريخ گزيده

ده عيب : زشت پيكرى ، كوتاهى ، بىدادگرى ، بىشرمى ، بسيارخورى ، بد زبانى ، دروغ گوئى ، شتاب كارى ، بد دلى ، بىخردى . عرب ده آك معرب كردند ضحاك گفتند . [ گويند ] [ 1 ] خواهرزادهء جمشيد بود . برو خروج كرد و پادشاهى [ از و بستد ] . [ 2 ] عظيم ظالم و ستمكار بود ، در آخر دولتش او را دو فضله ، بر دوش ، از رنج سرطان پيدا شد و مجروح گشت . درد مىكرد . تسكين او به مغز سر آدمى بود . ابر كتف ضحاك جادو ، دو مار * برست و بر آمد ز مردم دمار [ 3 ] از حكم او خلقى بى شمار بدين علت كشته شدند . مردم او را اژدها خواندند . او را دو خواليگر : از مايل و كرمايل نام بود . از مردمان كه [ جهت كشتن بديشان [ 4 ] ] مىدادند ، بعضى را مىكشتند و مغزشان با مغز گوسفند آميخته ، پيش ضحاك مىبردند و بعضى را بجان امان [ داده ] [ 5 ] ، گوسفندان مىبخشيدند و بكوهها رهنمونى ميكردند . و قوم كردان از [ تخم ] [ 6 ] ايشانند . در آن وقت ، در اصفهان ، آهنگرى كاوه نام بود و [ دو پسر ] [ 7 ] داشت . [ پسران ] [ 8 ] او را جهت كشتن ، [ بمداواى ] [ 9 ] ضحاك بگرفتند . فرياد بر آورد و پوست آهنگرى بر سر چوبى كرد و روان شد . خلقى بىشمار ، در مخالفت ضحاك [ برو جمع ] [ 10 ] شدند . او به فريدون پيوست . به بيت المقدس برفتند و ضحاك را بر انداختند . از آثار ضحاك گنگ دز بود به بابل . مدت پادشاهى او هزار سال . هر چند از پادشاهان هيچكس را چندين زمان و دولت نبوده است ، اما چون ظالم و ستمكار بود ، آن دولت برو نماند و نامش ببدى بماند . هى الدنيا تقول بملىء فيها * حذار حذار من بطشى و فتكى فلا يغرر كم طول ابتسامى * فقولى مضحك و الفعل مبكى [ ترا دنيا همى گويد شب و روز * كه هان از صحبتم پرهيز پرهيز

--> [ 1 ] - فقط در ، م . [ 2 ] - ق : او را شد [ 3 ] - فقط در ، م [ 4 ] - ر ، ك : جهت او بكشتن . [ 5 ] - ساير نسخ : مىدادند [ 6 ] - م : نسل [ 7 ] - م : [ پسرى ] ، ر : پسران [ 8 ] - م ، ب : پسر او را [ 9 ] - م ، ب : براى [ 10 ] - م ، ب : با او كرد - ك : برو گرد .