الشيخ وحيد الخراساني

163

توضيح المسائل ( فارسي )

اخبارى را در خوارق عادات نقل مى كنند كه شرح آنها طولانى است ومن دو قصه كه قريب به عهد زمان خودم اتفاق افتاده وجماعتى از ثقات اخوانم نقل كرده اند ذكر مى كنم : 1 - در شهر حله بين فرات ودجله مردى به نام إسماعيل بن حسن بود كه بر ران چپ أو جراحتي به مقدار قبضهء انساني بيرون آمد ، كه اطباى حله وبغداد أو را ديدند وگفتند علاج وچاره ندارد ، پس به سامرا رفت ، ودو امام على الهادي وحسن عسكرى ( عليهما السلام ) را زيارة كرد ، وبه سرداب رفت ، ودعا وتضرع به درگاه خدا ، واستغاثه به امام مهدى كرد ، پس به دجله رفت وغسل كرد ، وجامهء خود را پوشيد ، ديد چهار أسب سوار از دروازه ء شهر بيرون آمدند ، يكى پير مردى بود نيزه به دست ، وجوان ديگرى كه بر أو قباى رنگين بود ، وپير مرد طرف راست راه ، ودو جوان طرف چپ راه ، وجوانى كه با قباى رنگين بود بر راه بود . صاحب قباى رنگين گفت : تو فردا روانهء أهلت مى شوى ؟ گفت : بلى ، گفت : جلو بيا ، تا ببينم درد تو چيست ؟ پس جلو رفت وجوان آن زخم وجراحت را به دستش فشرد وبر زين سوار شد ، پير مرد گفت : رستگار شدى اى إسماعيل ، اين امام بود . آنها روانه شدند وإسماعيل هم با آنها مى رفت ، امام فرمود : برگرد . إسماعيل گفت : هرگز از تو جدا نخواهم شد . امام فرمود : مصلحت در برگشتن تو است . باز گفت : از تو هرگز جدا نمى شوم . پير مرد گفت : إسماعيل حيا نمى كنى ؟ امام دو مرتبه به تو فرمود برگرد ، مخالفت مى كنى ؟ ايستاد وامام چند قدم جلو رفت ، بعد به جانب أو التفات كرد ، وفرمود : اى إسماعيل ، وقتي به بغداد رسيدى ، أبو جعفر - يعنى خليفه مستنصر بالله - تو را طلب مى كند ، وقتي نزد أو رفتى وچيزى به تو داد ، عطاى أو را نگير ، وبگو به فرزند ما رضا نامه اى به علي بن عوض بنويسد ، من به أو مى رسانم كه آنچه مى خواهى به تو عطا كند . بعد با اصحابش به راه افتاد ، وإسماعيل ايستاده نظاره گر آنان بود تا غايب