محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6732
تاريخ الطبرى ( فارسي )
به دخترانم برسم . » گفت : « از اين مرد كه پس از همه آمد بخواه كه او ترا خلاص مىكند . » گويد : آن روز تا شب ببودم ، وقتى مىرفت پيش روى وى رفتم و دست و پايش را ببوسيدم و گفتم : « سرور من ! حق من بر تو واجب شده ، با آنچه به من دادى خداى مرا به دست تو توانگر كرد ، مرا دختران خرد هست . اگر اجازهام دهى بروم و دخترانم را بنزد تو بيارم كه ترا خدمت كنند و به نزد تو باشند . » گفت : « چنين مىكنى ؟ » گفتم : « آرى . » پس او گروهى از غلامان خويش را پيش خواند و گفت : « با وى برويد تا وى را به فلان و به همان جاى برسانيد ، آنگاه وى را واگذاريد و بازگرديد . » پس آنها مرا بر اسبى نشاندند و ببردند . گويد : در آن اثنا كه به راه مىرفتيم پسرم به تاخت بيامد ، چنان كه آن قوم كه همراه من بودند به من گفتند ده فرسنگ رفته بوديم . پسرم به من رسيد و گفت : « اى بدكاره گفته اى كه مىروى و دخترانت را ميآرى ؟ » شمشير خويش را كشيد كه مرا ضربت بزند ، آن قوم مانع وى شدند . نوك شمشير به من رسيد و به شانهام خورد . آن قوم شمشيرهاى خويش را كشيدند و قصد وى كردند ، وى از من دور شد . آنها مرا بياوردند تا به جايى رسانيدند كه يارشان گفته بود . آنگاه مرا واگذاشتند و برفتند . من اينجا رسيدم . » گويد : وقتى امير مؤمنان ، قرمطى و ياران اسير وى را بياورد ، برون شدم كه آنها بنگرم ، پسرم را ، و همى گشتم تا زخم خويش را معالجه كنم ، اين محل را براى من وصف كردند و من اينجا آمدم . » ميانشان ديدم كه بر شترى بود ( 103 و كلاهى دراز به سر داشت و مىگريست . وى جوانى نوسال بود . به دو گفتم : « خدايت تخفيف نيارد و نجات ندهد . » طبيب گويد : وقتى آن زن طبيب بيامد با زن بنزد وى رفتم و به دو سفارش