محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6722

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بدويان فراهم آورد و با آنها سوى دمشق رفت كه طغج پسر جف از جانب هارون ابن خمارويه آنجا بود ، به عاملى كمكها ، و اين در آخر همين سال بود . ميان طغج و آن مرد نبردهاى بسيار شد كه چنان كه گفته‌اند مردم بسيار كشته شدند . سخن از خبر مردى كه در شام ظهور كرد و چگونگى ظهور وى در آنجا گويند وقتى كه معتضد پياپى سپاهها سوى قرمطيان سواد كوفه فرستاد و در تعقيب آنها مصر شد و بسيار كس از آنها كشته شد زكرويه پسر مهرويه كه گفتيم دعوتگر قرمط بود چنان ديد كه قرمطيان بنزد مردم سواد مجال دفاع از جان خويش ندارند ( 95 و كارى از آنها ساخته نيست ، از اين رو كوشيد كه بدويان اسد و طى و تميم و ديگر قبايل بدوى را گمراه كند ، آنها را به عقيدهء خويش خواند و گفت : اگر دعوت وى را بپذيرند قرمطيانى كه در سواد كوفه‌اند نيز همانند آنها موافق وى هستند اما دعوت وى را نپذيرفتند . و چنان بود كه گروهى از مردم كلب در دشت سماوه ما بين كوفه و دمشق راه تدمر و غيره را نگهبانى مىكردند و پيامرسانان و كالاى بازرگانان را بر شتران خويش مىبردند ، زكرويه پسران خويش را سويشان فرستاد كه با آنها بيعت كردند و آميزش كردند . ( پسران زكرويه ) به على بن ابى طالب و محمد بن اسماعيل ابن جعفر انتساب گرفتند و گفتند كه از سلطان بيمناكند و به آنها پناه برده‌اند كه آنان را پذيرفتند . پس از آن پسران زكرويه در آن جمع نفوذ كردند و ايشان را به عقيدهء قرمطيان خواندند كه هيچكس از آنها يعنى كلبيان اين را نپذيرفتند ، مگر تيرهء معروف به بنى - عليص بن ضمضم و وابستگانشان كه در آخر سال دويست و هشتاد و نهم در ناحيه سماوه با پسر زكرويه موسوم به يحيى كه كنيهء ابو القاسم داشت بيعت كردند و او را شيخ لقب دادند كه وى با آنها حيله كرده بود و خويشتن را چنين خوانده بود و گفته