محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6662

تاريخ الطبرى ( فارسي )

را كه با تو گفتم به ياد ندارى ؟ » گفت : « نه ، اى امير مؤمنان . » گفت : « مگر به ياد ندارى كه با تو گفتم كه ناصر مرا پيش خواند و گفت : ميدانم اين كار به تو مىرسد ، بنگر با خاندان على بن ابى طالب چگونه خواهى بود . آنگاه معتضد گفت : « به خواب ديدم كه گويى از بغداد برون شده‌ام و با سپاه خويش آهنگ ناحيهء نهروان دارم و مردم در من نظر مىكردند . به يكى گذشتم كه بر تپه اى ايستاده بود و نماز مىكرد و توجهى به من نداشت ، از وى و بى اعتنائيش به سپاه من ، با آنكه كسان به سپاه توجه داشتند ، شگفتى كردم سوى وى رفتم و پيش رويش ايستادم ، وقتى نماز خويش را بسر برد به من گفت : « پيش بيا . » پيش رفتم . گفت : « مرا مىشناسى ؟ » گفتم : « نه . » گفت : « من على بن ابى طالبم ، اين بيل را برگير و به زمين بزن » بيلى پيش روى وى بود . آن را برگرفتم و چند بار به زمين زدم . به من گفت : « به مقدار ضربتها كه زدى از فرزندان تو به خلافت مىرسند ، به آنها سفارش كن دربارهء فرزندان من نيكى كنند . بدر گويد : گفتم : « اى امير مؤمنان به ياد آوردم . » گفت : « مال را رها كن و آن مرد را آزاد كن و به او دستور بده به يار خويش به طبرستان بنويسد كه آنچه را بنزد وى مىفرستد آشكارا بفرستد ، محمد بن - ورد نيز آنچه را بخش مىكند ، آشكارا بخش كند . » و دستور داد كه با محمد در اين كار كمك شود . يازده روز مانده از ماه شعبان همين سال ابو طلحه منصور بن مسلم ، در حبس