محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6644

تاريخ الطبرى ( فارسي )

از آنها گرفت و دستورشان داد كه مردم را به دين خويش دعوت كنند ، به آنها گفت : « شما چون حواريان عيسى بن مريمايد » كشتكاران آن ناحيه به پنجاه نماز مقرر كه گفته بود بر آنها واجب است از كارهاى خويش بازماندند . هيصم در آن ناحيه املاكى داشت و خبر يافت كه كشتكاران وى در كار آبادانى كوتهى كرده‌اند . در اين باب پرسش كرد ، گفتند كه يكى به نزد آنها آمده و يك مذهب دينى را به آنها وانموده و گفته كه آنچه خدا بر آنها فرض كرده به هر شب و روز پنجاه نماز است و بدان از كارهاى خويش بازمانده‌اند . هيصم كس به طلب كرميته فرستاد كه او را بنزد وى بردند ، از كارش پرسش كرد كه قصهء خويش را با هيصم بگفت و او قسم ياد كرد كه وى را خواهد كشت . پس دستور داد تا وى را در اطاقى بداشتند و در را بر او قفل كردند . هيصم كليد را زير متكاى خويش نهاد و به نوشيدن سرگرم شد . يكى از كنيزانى كه در خانهء وى بود حكايت آن مرد را شنيد و بر وى رقت آورد و چون هيصم بخفت كليد را از زير متكاى وى برگرفت و در را بگشود و مرد را برون آورد و در را قفل زد و كليد را به جاى خود نهاد . صبحگاهان هيصم كليد را خواست و در را گشود و وى را نيافت . اين خبر شايع شد و مردم آن ناحيه بدان مفتون شدند و گفتند : « به آسمان رفت . » پس از آن در جاى ديگر نمودار شد و جمعى از ياران خويش و ديگران را بديد كه از حكايت وى پرسش كردند كه گفت : « هيچكس نمىتواند با من بدى كند و قدرت اين كار را ندارد . » ( 25 كه در چشم آنها بزرگ شد . پس از آن ، مرد بر جان خويش بيمناك شد و سوى ناحيهء شام رفت و چيزى از وى دانسته نشد ، و به نام مردى كه در منزل وى بوده بود ، يعنى صاحب گاوان ، كرميته ناميده شد ، آنگاه سبك شد و گفتند قرمط . اين حكايت را يكى از ياران ما آورده از كسى كه براى وى نقل كرده بود و