محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6639
تاريخ الطبرى ( فارسي )
رفته از صفر به خانهء خويش درآمد . و چون روز پنجشنبه شد ، هشت روز رفته از صفر ، درگذشت وى شايع شد . پيش از آن ابو الصقر از خانهء وى درآمده بود و دستور داده بود ، ابو العباس را نگهدارند و درها را از پى هم بر او بسته بودند . ابو الصقر ، آن روز را در خانهء خويش بماند . شايعهء درگذشت ابو احمد منتشر شد كه بيخودى او را گرفته بود . روز جمعه ابو الصقر كس سوى مداين فرستاد كه معتمد و پسرش را از آنجا بياوردند و به خانهء وى رسانيدند . ابو الصقر در خانهء خويش بماند و به خانه ابو احمد نشد . وقتى غلامان ابو احمد كه دل با ابو العباس داشتند و سران غلامان ابو العباس كه حضور داشتند ، آنچه را بر ابو احمد گذشته بود بديدند ، درهاى بسته شده بر ابو العباس را شكستند . از غلامى كه با ابو العباس در آن جايگاه بوده بود آوردهاند كه گفته بود : ( 21 « وقتى ابو العباس صداى قفلها را شنيد كه شكسته مىشد ، گفت : اينان آهنگ جان من دارند . شمشيرى را كه به نزد وى بود برگرفت و برهنه كرد و آماده بنشست . شمشير نيز در كنار وى بود . به من گفت : تو برو به خدا تا جان در من هست به من دست نمىيابند . » گويد : و چون در گشوده شد ، نخستين كسى كه به نزد وى درآمد وصيف موشكير بود كه غلام ابو العباس بود و چون او را بديد شمشير را از دست خويش بينداخت و بدانست كه جز نيكى براى او نمىخواهند . وى را ببردند و به نزد پدرش نشانيدند كه در حال بيخودى بود . وقتى ابو احمد چشمان خويش را بگشود او را بديد و نزديكش خواند و تقربش داد . معتمد همان روز كه كس براى آوردن وى فرستاده بودند به دار السلام رسيد ، به روز جمعه هنگام نيمروز پيش از نماز جمعه نه روز رفته از صفر . پسرش جعفر المفوض الى الله وليعهد با عبد العزيز و محمد و اسحاق ، پسران ديگرش ، با وى بودند ، به نزد ابو الصقر فرود آمد . آنگاه خبر به ابو الصقر رسيد كه ابو احمد نمرده ،