محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6569

تاريخ الطبرى ( فارسي )

براى نبرد فاسق بپاى خيزد ، دل به اين كار داد و كار نبرد را از سر گرفت . ( 620 وقتى خبر بليهء ابو احمد به نزد خبيث به صحت پيوسته بود ، ياران خويش را وعده ها و آرزوهاى نادرست مىداده بود و چون خبر نمودار شدن ابو احمد و بر كشتى نشستنش به دو رسيد ، بر منبر خويش قسم ياد مىكرد كه اين باطل است و اساس ندارد و كسى را كه در كشتى ديده‌اند تمثالى است كه ساخته‌اند و آنها را به خطا انداخته‌اند . در همين سال ، به روز شنبه نيمهء جمادى الاول ، معتمد حركت كرد و آهنگ پيوستن به مصر داشت ، اما در كحيل بماند و به شكار پرداخت . صاعد بن مخلد از نزد ابو احمد بيامد ، سپس در ماه جمادى الاخر با گروهى از سرداران به سامرا رفت . دو سردار از آن احمد بن طولون كه يكى را احمد مىگفتند پسر جيغويه و ديگرى را محمد پسر عباس كلابى ، به رقه رسيدند . وقتى معتمد به قلمرو اسحاق بن كنداج رسيد كه عامل موصل و همه جزيره بود ، ابن كنداج به تينك و احمد بن خاقان و خطارمش كه همراه معتمد از سامرا به آهنگ مصر روان شده بودند تاخت و آنها را به بند كرد و اموال و اسبان و بردگانشان را بگرفت . به او نوشته شده بود كه آنها و نيز معتمد را بگيرد ، املاك آنها و املاك فارس بن بغا به تيول بن كنداج داده شد . چگونگى گرفتن كسانى كه ياد كردم آن بود كه وقتى معتمد به قلمرو ابن كنداج رسيد ، پيش از آن از جانب صاعد دربارهء گرفتن آنها نامه ها به ابن كنداج رسيده بود و او چنان وانمود كه با آنهاست و همانند آنها دل به اطاعت معتمد دارد كه خليفه است و مخالفت وى روا نيست . و چنان بود كه همراهان معتمد وى را از عبور بر ابن كنداج حذر داده بودند كه مبادا بر ضدشان كار كند . اما معتمد چنان كه گفته‌اند مصر شد كه بر ابن كنداج عبور كند و به آنها گفت : « وى وابستهء من است و غلام من . سر شكار دارم و در راه ، به طرف وى شكار فراوان هست » . و چون به قلمرو وى رسيدند ابن كنداج به ديدارشان رفت و با آنها روان شد ، تا ، چنان كه گفته‌اند ، معتمد را از آن پيش كه به قلمرو ابن - طولون برسد ، در جايى فرود آرد . صبحگاهان تبعه و غلامانى كه همراه معتمد بودند