محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6391

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مفلح دستور را انجام ندادند و با غلامان خويش سوى در خلافت روان نشدند و سپاه را به كسانى كه فرمان داده شده بود تسليم نكردند آنها را به بند كنند و به در خلافت فرستند . اين نامه ها را با سى كس از آنها فرستادند كه به شب جمعه پنج روز رفته از رجب اين سال از سامرا حركت كردند . براى كسانى كه در خانه خلافت از آنها بيعت گرفته شده بود ، هر كدام ، روزانه دو درم معين شد و پخش اين ميان آن گروه به دست عبد الله پسر تكين ، دايى پسر كنجور ، بود . وقتى خبر به موسى و ياران وى رسيد از كنجور بدگمان شد و از آن پس كه تازيانه اش زد بگفت تا او را بدارند . در آن وقت موسى در سن بود . وقتى خبر به بايكباك رسيد كه در حديثه بود ، به سن رفت و كنجور را از بداشتنگاه درآورد ، سپاه در سن فراهم آمد ، فرستادگان به آنها رسيدند و نامه ها را رسانيدند و بعضى از آن را بر مردم اردوگاه خواندند و از آنها بيعت گرفتند كه ياريشان كنند . پس از آن روان شدند تا به پل رفيف رسيدند ، به روز پنجشنبه يازده روز رفته از ماه رجب . در اين روز مهتدى سوى حير رفت و مردم را سان ديد و اندكى راه پيمود ، سپس بازگشت و بگفت تا خيمه ها و سراپرده ها را ببرند و در حير به پا كنند . صبحگاه روز جمعه از سپاه موسى نزديك به هزار كس بازگشته بود از جمله كوتكين و خشنگ . آنگاه مهتدى سوى حير رفت ، پهلوى راست خويش را به كوتكين سپرد و پهلوى چپ خويش را به خشنگ سپرد و خود او در قلب جا گرفت . آنگاه فرستادگان ميان دو سپاه همى رفت . آنچه موسى مىخواست اين بود كه ولايتدار ناحيه اى شود و آنجا رود ، اما آنچه قوم از موسى مىخواستند اين بود كه با