محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6014

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بود . از ابراهيم بن مدبر آورده‌اند كه گويد : وقتى ايتاخ نزديك بغداد رسيد با اسحاق بن ابراهيم برون شدم . ايتاخ مىخواست از راه فرات تا انبار برود ، سپس سوى سامرا رهسپار شود . اسحاق بن ابراهيم به دو نوشت كه امير مؤمنان ، كه خدا بقاى وى را دراز كند ، دستور داده وارد بغداد شوى و بنى هاشم و سران مردم با تو ديدار كنند و براى آنها در خانه خزيمة بن خازم بنشينى و بگويى كه جايزه هاشان دهند . گويد : برفتيم تا به ياسريه رسيديم . ابن ابراهيم پل را از سپاهيان و شاكريان پر كرده بود و با خواص خويش برفت ، در ياسريه سكويى براى وى نهادند كه بر آن نشست تا به دو گفتند : « نزديك تو رسيد » كه بر نشست و از ايتاخ پيشواز كرد و چون او را بديد اسحاق مىرفت كه پياده شود ، ايتاخ او را قسم داد كه چنان نكند . گويد : ايتاخ با سيصد كس از ياران و غلامان خويش بود ، قبايى سفيد داشت و شمشيرى با حمايل آويخته بود . همگى برفتند و چون به نزد پل شدند اسحاق بر پل از او پيشى گرفت و درگذشت تا بر در خزيمة بن خازم بايستاد و به ايتاخ گفت : « خداى امير را قرين صلاح بدارد ، درآى . » گويد : و چنان بود كه گماشتگان پل وقتى يكى از غلامان ايتاخ از آنها مىگذشت وى را پيش مىانداختند تا وى با خواص غلامان خويش بماند . جمعى پيش از وى وارد شدند . خانهء خزيمه را براى وى فرش كرده بودند ، اسحاق عقب ماند و دستور داد كه از غلامان ايتاخ بحجز ( 169 سه يا چهارتا وارد خانه نشوند و بگفت تا خانه را از جانب شط مراقبت كنند و همه پله هايى را كه در قصر خزيمة بن خازم بود شكستند . وقتى ايتاخ وارد شد در را پشت سر وى بستند و چون نگريست بجز سه غلام با وى نبود و گفت : « چنين كردند . »