محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5991

تاريخ الطبرى ( فارسي )

يكى گويد : كه در تازيانه زدنشان حضور داشته و هيچيك از آنها چيزى نگفته و از ضربت تازيانه نناليده و اينكه پيرى از آنها را آوردند كه قرآنى به گردن خويش آويخته بود . محمد بن يوسف كه پهلوى بغا نشسته بود از كار پير بخنديد و به بغا گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد اين خبيثتر است كه قرآن به گردن خويش آويخته » و چهار صد يا پانصد تازيانه به او زد كه نناليد و استغاثه نكرد . گويند : در نبردى كه كار آن را بگفتم سوارى از بنى نمير به نام مجنون با بغا مقابل شد و با نيزه به وى ضربت زد آنگاه يكى از تركان تيرى به مجنون زد كه گريخت و سه روز بماند آنگاه از تير وى بمرد . گويد : آنگاه واجن اشروسنى سغدى با هفتصد كس از اشروسنيان اشتيخنى به كمك بغا رسيد . بغا وى را همراه محمد بن يوسف جعفرى به تعقيب نميريان فرستاد كه پيوسته از دنبالشان بود تا سخت دور رفتند كه بازگشت و سوى تباله و آن سوى تباله شدند كه جزو ولايت يمن است و از دسترس واجن دور شدند كه بازگشت و از آنها بجز شش يا هفت كس به دست وى بيفتاد . پس بغا در قلعهء باهله اقامت گرفت و سوى كوهستان بنى نمير و صحراى آن ، هلان و سود و جاهاى ديگر كه جزو ولايت يمامه بود ، دسته ها فرستاد تا با كسانى كه امان را پذيرفته بودند و به مقاومت برخاسته بودند نبرد كنند كه جمعى را بكشتند و جمعى را اسير گرفتند ، گروهى از سرانشان بيامدند كه هر كدام براى خويشتن و تيره اى كه از آن بودند امان مىخواستند كه از آنها پذيرفت و گشاده رويى كرد و دلگرمشان كرد و همچنان ببود تا همه نميريانى كه گمان داشت در آن نواحى هستند به روى فراهم آمدند و نزديك به هشتصد كس از آنها را گرفت و بند آهنين نهاد و سوى بصره برد ، در ذى قعده سال دويست و سى و دوم ، به صالح عباسى نوشت كه با كسانى ( 150 از بنى كلاب و فزاره و مره و ثعلبه و ديگران كه در مدينه به نزد وى بودند سوى وى حركت كند . صالح عباسى در بغداد به نزد بغا رسيد و همگى در محرم سال دويست و سى و سوم به