محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6341
تاريخ الطبرى ( فارسي )
برغبت حضور در اين نبرد ، بر شذا انبوه شدن گرفتند ، عامهء مردم پياده روان شدند ، بعضى سلاح داشتند و بعضى تماشايى بودند و سلاح همراهشان نبود . آن روز از پس زوال خورشيد به هنگام مد ، شذاها و كشتىها وارد نهر معروف به ام حبيب شد . پيادگان و تماشاييان بر كناره نهر مىرفتند و از بسيارى و انبوهى ، راه ديد را بسته بودند . سالار زنگيان در محل خويش بود بر كنار نهر معروف به شيطان . محمد بن حسن گويد : سالار زنگيان به ما گفت كه وقتى بدانست كه جمع سوى وى مىرود و پيشتازانش با اين خبر به نزد وى آمدند ، زريق و ابو الليث اصبهانى را با گروهى فرستاد ( 436 كه در سمت شرقى نهر كمين كنند ، شبل و حسين حمامى را با گروهى از ياران خويش براى همين كار ، به سمت غربى فرستاد . به على بن ابان و كسانى كه از جمع وى مانده بودند گفت به مقابلهء قوم روند و زانو زنند و سپرها را حفاظ خويش كنند و هيچكس به طرف حريفان نتازد تا قوم برسند و با شمشير قصد آنها كنند ، و چون چنين كردند به طرف آنها تازند . به دو كمين دستور داد كه وقتى جمع از آنها گذشت و حملهء ياران خويش را بدانستند از دو سوى نهر در آيند و به حريفان بانگ زنند ، زنان زنگيان را نيز بگفت كه آجر فراهم آرند و مردان را با آن كمك دهند . گويد : بعدها به ياران خويش مىگفته بود : « آن روز وقتى جمعى سوى من آمد و آن را بديدم ، چيزى هولانگيز ديدم كه مرا بترسانيد و دلم از ترس و وحشت پر شد و به دعا پرداختم ، از يارانم جز گروهى اندك با من نبودند كه مصلح از آن جمله بود . هيچكس از ما نبود كه از پا در افتادن خويش را نمىديد . مصلح مرا از كثرت آن جمعى شگفتى مىداد و من به او اشاره مىكردم كه خاموش باشد . وقتى قوم به من نزديك شدند گفتم : « خدايا اينك وقت عسرت است مرا يارى