محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6271

تاريخ الطبرى ( فارسي )

وليد مغربى به دو رسيد و گفت : « فدايت شوم چه شده ؟ » گفت : « يا مرا به منزل صالح پسر وصيف مىبرى يا با من به منزلم مىشويد تا با شما نيكى كنم . » وليد مغربى كسان بر بغا گماشت و دوان سوى جوسق رفت و براى ورود به نزد معتز اجازه خواست كه اجازه داد . به دو گفت : « سرور من ، اينك بغا كه او را گرفته‌ام و كسان بر او گماشته‌ام . » گفت : « واى تو ، سرش را براى من بيار . » وليد بازگشت و به گماشتگان گفت : « از او دور شويد تا پيام را به او برسانم » گماشتگان دور شدند . وليد ضربتى به پيشانى و سر بغا زد ، آنگاه به دستانش زد و آن را قطع كرد . آنگاه به دو ضربت زد تا از پا درآمد و سرش را بريد و سر وى را در دامن قباى خويش نهاد و به نزد معتز برد كه ده هزار دينار به دو بخشيد و خلعت داد و سر بغا را در سامرا بر نهاد و سپس به بغداد . مغربيان به پيكر وى جستند و آن را به آتش سوختند . معتز هماندم كس به نزد احمد بن اسرائيل و حسن بن مخلد و ابو نوح فرستاد و احضارشان كرد و خبر را با آنها بگفت . عبيد الله بن عبد الله طاهرى در بغداد به طلب پسران بغا برآمد كه همراه كسانى از معتمدان خويش به فرار آنجا رفته بودند و به نزد آنها نهان شده بودند . ( 381 گويند : پانزده كس از فرزندان و ياران بغا را در قصر الذهب بداشتند و ده كس را در مطبق . گويند : آن شب كه بغا دستگير شد وقتى مىخواست به طرف سامرا سرازير شود ، با ياران خويش مشورت كرد كه نهانى به طرف آنجا سرازير شود و به خانهء صالح پسر وصيف شود و چون عيد نزديك شد سپاهيان بيايند و او با صالح پسر وصيف و يارانش قيام كند و به مغربيان بتازند ، سپس به معتز بتازند .