محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5973

تاريخ الطبرى ( فارسي )

احمد بن محمد به من گفت : « اذانگوى مردم مدينه در آن شب كه به كشيك بنى - سليم بودند ، شبانگاه اذان گفت تا آنها را از طلوع فجر هراس دهد كه صبح درآمده ، اما بدويان خنده همى كردند و مىگفتند : اى سويق نوشان ، شب را به ما مىشناسانيد در صورتى كه ما آن را بهتر از شما مىشناسيم . » يكى از مردم بنى سليم شعرى گفت به اين مضمون : ( 134 « وقتى پسر عباس امير باشد « خشونت و سختى كند « ستم كند و ستم وى دفع نشود « سطوت كند و در كار نبرد ناتوان نباشد « چنان بوديم كه وقتى شمشير برهنه به دست داشتيم « ستم را از خويش دفع مىكرديم . « امير مؤمنان به ما پرداخت « همانند شير كه از جنگل برون تاخت « اگر منت نهد ، به عفو خداى اميداواريم « و اگر بكشد قاتل ما محترم است . » سبب غيبت بغا از نزد بداشتگان آن بود كه وى سوى فدك رفته بود براى نبرد كسانى از بنى فزاره و مره كه آنجا بودند و بر آن تسلط يافته بودند . وقتى نزديكشان رسيد يكى از مردم فزاره را به نزد آنها فرستاد كه امان به آنها عرضه كند و اخبارشان را بيارد . وقتى مرد فزارى به نزد آنها رسيد از شدت عمل بغا بيمشان داد و گريز را به نظرشان جلوه داد كه گريختند و وارد دشت شدند و فدك را رها كردند ، بجز تنى چند از آنها كه آنجا بماندند . فزاريان آهنگ خيبر و جنفا و اطراف آن داشتند ، بغا به بعضيشان دست يافت ، بعضيشان امان خواستند و باقيمانده با سرشان به نام ركاض به محلى از بلقا از توابع دمشق گريختند .