محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6251

تاريخ الطبرى ( فارسي )

حاجب است . » بنزد وى رفتم و به دو خبر دادم . وى در محلى بود و هم محمل وى زنى بود . گفت : « انا لله و انا اليه راجعون ، به خدا جانم برفت . » و من كمى از نزد وى عقب رفتم . ( 364 گويد : آغاز سپاه به دو رسيد كه مقابل وى ايستادند . وى را پياده كردند . دايه اش را نيز ، و با شمشير ضربتى به دو زدند كه فرياد زد . دايه اش نيز فرياد زد ، پس از آن كشته شد . وقتى كشته شد سپاه بازگشت . گويد : من به آن محل رفتم ، وى را كشته ديدم ، در شلوارى بود و سر نداشت ، زن نيز كشته شده بود و چند ضربت بر او بود ، از خاك نهر بر آنها ريختم تا نهانشان كرديم ، آنگاه برفتيم . گويد : سر مستعين را بنزد معتز بردند . به وقتى كه شطرنج بازى مىكرد ، به دو گفتند : « اينك سر مخلوع . » گفت : « بگذاريدش آنجا . » وقتى از بازى فراغت يافت سر را خواست و در آن نگريست . آنگاه بگفت تا به خاكش كردند و بگفت تا پنجاه هزار درم به سعيد دادند و به كمكهاى بصره گماشته شد . از يكى از غلامان مستعين آورده‌اند كه وقتى سعيد مقابل وى رسيد او را پياده كرد و يكى از تركان را بر او گماشت كه خونش را بريزد . از او خواست كه مهلتش دهد تا دو ركعت نماز كند . جبه اى به تن داشت . سعيد به آن شخص ترك كه به كشتن وى گماشته شده بود گفت كه پيش از كشتنش جبه را از او بخواهد ، ترك چنين كرد و چون در ركعت دوم سجده كرد او را بكشت و سرش را بريد . دستور داد به گورش كنند و جايش نهان ماند . محمد بن مروان در بارهء مؤيد و ستايش معتز شعرى گفت به اين مضمون : « تويى كه وقتى دنيا بلرزد آن را نگهدارد « اى نگهدار دين و دنيا بهنگام لرزش